لعنت بر این رونوشت که هرگز مطابق اصل نیست

گر بدین سان زیست باید پاک

من چه ناپاکم

اگر ننشانم از ایمان خود،

چون کوه

یادگاری جاودانه

بر تراز بی بقای خاک

 

 

 

 

و سر آخر در لا به لای حادثه گندیدم

سنگ ها ناله می کردند

ولی مرد و زن در خواب

بوی شبنم به مشام می زد

دنیا صبح بود, برای آمدن

در باد زمزمه ای می وزید

از درخت حادثه پیله ای افتاد

-

. . .مثل خواب نبود اما بعد -

نمی دانم چه شد

دوباره به پیله بر گشت

خواب هم یک روز از پیله بیرون آمد و برگشت

کرم در پیله مرده بود

خواب هم همان صبح مرد

در نا باوری و شگفت

همراه تابوت او

رویایش را می بردند و می شنیدم که جغدها می خوانند

 

دستهایم بوی گل می داد

 مرا به جرم چیدن گل محکوم کردند

اما، هیچ کس فکر نکرد

 که شاید من، یک گل نوازش کرده باشم.


( ارنستو چگوارا )

 ما رونوشت دادیم

ما می خواستیم می خواستیم حق اداره ی زندگی خود را

 و آنچه  آنها برایمان ترجمه کردند

ـ دولتی کردن مرده شویخانه بود ـ

لعنت

لعنت بر این رونوشت که هرگز مطابق اصل نیست


 

/ 6 نظر / 12 بازدید
ساحل

سلام گالری زيبايی داری ترجمه ها و دستنوشته های ناب و پر مفهومی رو جمع کردی موفق باشی

رضا

با سلام وعرض خسته نباشید دوست عزیز من هم آمادگی تبادل لینک و همچنین لگورا نیز دارم منتظر پیغام شما برای همکاری هستم با تشکر

جمعی از شاگردان استاد فتاح

با تشکر از مطلب خوبت لطفا این چند خط را بخوان: چندیست شاهد آنیم که عده ای منافق متحجر و توهم زده با تیرهای زهرآگین جعل، شایعه، دروغ، تهمت و افترا - که شیوه مرسوم شب پرستان است- حملاتی ناجوانمردانه را به استاد فتاح ، معلم بزرگ و بنیانگذار تفکر متعالی، آغاز کرده اند. گرچه این داستان تلخ و مکرر تاریخ است که بزرگان را در سرزمین خود بزرگ نمی دارند اما ما برحسب دینی که به خاطر نجات زندگی روحیمان به جناب آقای پیمان فتاحی(استاد فتاح) داریم بر خود واجب می دانیم با معرفی تعالیم ایشان، گوشه ای از حقیقت قربانی شده توسط غرض ورزان منافق را آشکارتر سازیم. تعلیمات او «هنر زندگی متعالی» و همچنین « حرکت الهی» نامیده می شود.جوهر تعالیم او، دریافت حضور الهی و آشکاری عشق به خداوند است که به آن «عاشقانه زیستن در حضور الهی» گفته می شود. حتما به این وبلاگ سر بزن تا فرق بین حقیقت و نفاق را بفهمی www.asaatidehagh.blogsky.com

اکبری(جزيره آوائی از عرش)

می آمدند و کفهای فرشتگان بود که اشک جبرئيل را از ذوق نفس خدا جاری کرده بود.... لبخند محمد کنار خديجه دستان علی بر دوش فاطمه حسين و ابولفضل درست شده بود بزم اولين روز آفرينش... خدا نفس می کشيد... نوازش می کرد... آه می کشيد... ولی آخرش می خنديد...

کسب درامد از اينترنت فقط کافيه ثبت نام کنيد و حالشو بريد

8-x