* گاه نوشته‌های هیچکس *

آن همه شعری که برایت گفتم-ناگهان گم شد و رفت/حرف مردم شد و رفت...

+ ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور،

سلام ؛ حال من خوب است

ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور،

که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند ...

با این همه اگر عمری باقی بود ، طوری از کنار زندگی می گذرم،

که نه دل کسی در سینه بلرزد، و نه این دل نا ماندگار بی درمانم ...

تا یادم نرفته است بنویسم :

دیشب در حوالی خواب هایم، سال پر بارانی بود...

خواب باران و پاییزی نیامده را دیدم،

دعا کردم که باشی، با من کنار پنجره بمانی، باران ببارد،

اما دریغ

بودن و نبودن

، راز غریب این زندگیست،

رفتن پیش از آن که باران ببارد ...

می دانم، دل من همیشه پر از هوای تازه باز نیامدن است!

انگار که تعبیر همه رفتن ها، هرگز باز نیامدن است...

بی پرده بگویمت :

چیزی نمانده است، من سی ساله خواهم شد !

گونه هایم از گرمی یک احساس گر گرفته است،

می خواهم تنها بمانم، در را پشت سرت ببند،

بی قرارم، می خواهم بروم، می خواهم بمانم ؟!

هذیان می گویم ! نمی دانم...

نه عزیزم، نامه ام باید کوتاه باشد،

ساده باشد، بی کنایه و ابهام،

پس از نو می نویسم :

سلام ! حال من خوب است،

اما انتظار ندارم باور کنی !

----------------------------------------------------------------------------

دوست عزیزم ... من و دیگر خوانندگان این وبلاگ منتظر خواندن احساس

شما در قسمت نظرات این وبلاگ در مورد مطلب مشمئز کننده زیر هستیم .

منبع :http://mehrirani.mihanblog.com/Post-725.ASPX

گالری بزرگ عاشقانه ها - بی مسئولیتی تا کجا؟

نویسنده : هیچکس ; ساعت ٢:٢٥ ‎ق.ظ ; جمعه ٢ آذر ۱۳۸٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک