* گاه نوشته‌های هیچکس *

آن همه شعری که برایت گفتم-ناگهان گم شد و رفت/حرف مردم شد و رفت...

+ لعنت بر این رونوشت که هرگز مطابق اصل نیست

گر بدین سان زیست باید پاک

من چه ناپاکم

اگر ننشانم از ایمان خود،

چون کوه

یادگاری جاودانه

بر تراز بی بقای خاک

 

 


 

 

و سر آخر در لا به لای حادثه گندیدم

سنگ ها ناله می کردند

ولی مرد و زن در خواب

بوی شبنم به مشام می زد

دنیا صبح بود, برای آمدن

در باد زمزمه ای می وزید

از درخت حادثه پیله ای افتاد

-

. . .مثل خواب نبود اما بعد -

نمی دانم چه شد

دوباره به پیله بر گشت

خواب هم یک روز از پیله بیرون آمد و برگشت

کرم در پیله مرده بود

خواب هم همان صبح مرد

در نا باوری و شگفت

همراه تابوت او

رویایش را می بردند و می شنیدم که جغدها می خوانند


 

دستهایم بوی گل می داد

 مرا به جرم چیدن گل محکوم کردند

اما، هیچ کس فکر نکرد

 که شاید من، یک گل نوازش کرده باشم.


( ارنستو چگوارا )


 ما رونوشت دادیم

ما می خواستیم می خواستیم حق اداره ی زندگی خود را

 و آنچه  آنها برایمان ترجمه کردند

ـ دولتی کردن مرده شویخانه بود ـ

لعنت

لعنت بر این رونوشت که هرگز مطابق اصل نیست


 


نویسنده : هیچکس ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٥ مهر ۱۳۸٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک