* گاه نوشته‌های هیچکس *

آن همه شعری که برایت گفتم-ناگهان گم شد و رفت/حرف مردم شد و رفت...

+ به مردمی که نامه های عاشقانه شان را با استخوان سگ می نویسند

بانوی آفتابی...

 بیرون که می روی

بدنهای همیشگی برای تو نیست  هجوم سایه های پولی 

راهبندی عجیبی روی خط عابر لبهایت ایجاد می کند

 می شود سر چارراه 

از زنان خودفروش

 بارانی عرق کرده را

 نسیه گرفت

 فرمان ایست داده اند. 

پوست دستمالی شده شما  

روی تنت

  که روی چراغ قرمز قلبهای کتانی

به آن طرف خیابان می دود

چراغ سبز

اذیت می کند

تمام بارانهای قطره ای را روی صورت خورشید می ریزم

.    

تمام می شوی

چقدر بارانیم بوی عرق گرفته است

بغضهایت را در گلوی باردار آفتاب می ریزی

چراغ زرد بود

وقتی به دنیا آمدم

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بوي تند علف مرده مستت مي کند

حرفي هست ؟

گفتي :

از کدام حرف تازه حرف مي زني ؟

گفتم :

براي ماندن يک صنم ، هزار هزار آب مي ميرد

و صدايت چقدر سفيد بود ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

به مردمی که نامه های عاشقانه شان را

با استخوان سگ می نویسند

پخ نمی گویند

اما خدایا

 شاید بشود  ...

 

     

گالری بزرگ عاشقانه ها - نامه

****

تمام پسران دنیا را پدر کرد

و بوسه های گاه و بیگاه

نویسنده : هیچکس ; ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک