* گاه نوشته‌های هیچکس *

آن همه شعری که برایت گفتم-ناگهان گم شد و رفت/حرف مردم شد و رفت...

+ تو به من فهماندی: که نمی فهمم من

تو به من فهماندی:

که نمی فهمم من

لیک در اوج عجب با خودم من ماندم

که چه گونست کنون

تو به من فهماندی:

مگر نه اینکه نمی فهمم من


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

من به تو خواهم گفت : شعر من زاده ی چیست:

شعر من ساخته ی ذهن من است

مایه اش یک قلم و تکه ای از یک کاغذ

با وجود کلمات،

دل من پر حرف و سر من پر غوغا،

شعر من شاهد رویا هایی ست

که دلم می خواهد حقیقت یابند

شعر من دروازه ی شهریست که کار مردمش مهر بانی کردن است

شعر من غمنامه نیست ، فرصت ناب ستایش کردن است،

شعر من شعریست ازادی خواه،

مرهمی بر درد ساکت بودن است

نویسنده : هیچکس ; ساعت ٢:٤٠ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک