* گاه نوشته‌های هیچکس *

آن همه شعری که برایت گفتم-ناگهان گم شد و رفت/حرف مردم شد و رفت...

+ آشنا دستی ز دست باد مریم می‌گرفت

با آن همه آزادگی 

 

 

بر زلف او عاشق شدم

 

 

 

 

 

آشنا دستی ز دست باد مریم می‌گرفت

می‌نوشتم شاعری سر در گریبان غروب

یادگاری می‌نویسد، عشق ماتم می‌گرفت

می‌رسیدم تا لب دریا نگاهم بود و موج

انتشار آبی امواج را غم می‌گرفت

می‌گذشتم از گلاب کوچه‌ی اردیبهشت

بوی گل‌های اشارت در پناهم می‌گرفت

 

 

 

 

 

من رویایی دارم.

تو اسطوره باقی خواهی ماند

اما...

 اما روزی تو خواهی امد.

ولی نه به چشمهایه شسته ام .

نه به نوعه نگاهه دیگرم فکر نمیکنی.

 فقط به منی که زیره باران میرم با طعنه میگویی.

دیوانه را ببینید. باران ندیده

کاش نیایی...

 

 

 

دیدی که رسوا شد دلم ؟!

 

 

 

 

نویسنده : هیچکس ; ساعت ۳:٢۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢ خرداد ۱۳۸٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک