* گاه نوشته‌های هیچکس *

آن همه شعری که برایت گفتم-ناگهان گم شد و رفت/حرف مردم شد و رفت...

+ بنشيند بر گل هرزه گياهی گاهی

عجبی نيست اگر همدم يار است رقيب بنشيند بر گل هرزه گياهی گاهی

صدا کن مرا 

صدای تو خوب است 

صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است

که در انتهای صمیمیت حزن میروید

در ابعاد این عصر خاموش

من ازتصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است

و تنهایی من شبیهخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد

وخاصیت عشق این است...


از  برزخ خسته شده‌ام‌؛

آن دنيا نه‌‌؛

می‌خواهم به دنيا برگردم.

کسی در صفحه آخر شناسنامه‌ام چيزهايی نوشته.

باور کنيد

من هنوز هم زنده‌ام.

خواهش می‌کنم.

دنيا مرا نمی‌خواهد.

درست است دست‌هايم پوسيده‌

 

گوش کنيد

 

قلبم هنوز می‌تپد.

آهای مردمان که بر ساحل نشسته‌ايد.

خيلی تشنه‌ام

لطفا يک‌نفر لب‌هايم را ببوسد

ذره‌ای می هم در چشمانم بريزد.

آهای مردمان

با شما هستم

من هنوز هم زنده‌ام.



و  سمت نگاهت

اشاره ای ست

به افسانه ای

که راهش تنها از ابتدای اندام سپیداری ات

می گذرد

 

نویسنده : هیچکس ; ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک