* گاه نوشته‌های هیچکس *

آن همه شعری که برایت گفتم-ناگهان گم شد و رفت/حرف مردم شد و رفت...

+ ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیزده اردیبهشت

یکسال پیش در چنین روزی ...

با ایده عزیزی این وبلاگ شروع به کار کرد

13

 اردیبهشت 

***

چنان كار كنيد كه گويي مطلقا نياز مادي نداريد

.

چنان بخوانيد كه گويا

هيچكس به شما گوش نمي دهد.

چنان عشق بورزيد كه گويا هرگز دچار رنجش نشده ايد

چنان برقصيد كه گويي احدي نظاره گر شما نيست

چنان زندگي كنيد كه گويا بهشت موعود بر روي همين زمين است

***

...

 

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم

در نهانخانه

جانم گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

پر گشوديم و درآن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ريخته در آب

شاخه ها دست بر آورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

يادم آيد تو به من گفتي از اين عشق حذر كن

لحظه اي چند بر اين آب نظر كن

آب آيينه عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران

باش فردا كه دلت با دگران است

تا فراموش كني چندي از اين شهر سفر كن

با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم

سفر از پيش تو ؟ هرگز نتوانم

روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدي من نه رميدم نه گسستم

بازگفتم كه تو صيادي و من آهوي

تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

 

حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم نتوانم

اشكي از شاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله تلخي زد و بگريخت

اشك در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد

يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم

پاي دردامن اندوه كشيدم

نگسستم نرميدم

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهاي دگر هم

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم

بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم

فريدون مشيری

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم است دشتم

***

 

 

نه نبايد قبول مي كردم،طاقتِ شانه هاي من اين است

روي تو ماه و قلبِ تو دريا...كوله بارم چقدر سنگين است

تو شبيه فرشته ها هستي با دو بالِ ظريفِ نامرئي

نرخ هر چه عسل شکسته شده بس که لبخندهات شیرین است

و كنارِ مني و ترسي نيست از خيابان و پچ پچِ مردم

كه مرا هي به هم نشان بدهند شاعري را كه گفته اند اينست

توي آئينتان مگر منع است از دو چشمِ تو شعر بنويسم

سوژه داغ من تو هستی تو اصلا این عاشق تو بی دین است

نه نباید قبول می کردم....شک نشسته به باورم وقتی

تو بلندی و پر زدن هایم ارتفاعش همیشه پایین است

 

 

 

نویسنده : هیچکس ; ساعت ٢:۱٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک