* گاه نوشته‌های هیچکس *

آن همه شعری که برایت گفتم-ناگهان گم شد و رفت/حرف مردم شد و رفت...

+ بهترینم هیچگاه چشمانت را به گریه وا مدار

 

و با مردمان چشمت

بیتوته ای زیر پلک چشمانت بنا کرده ام 

به زندگی نشسته ام

پس هیچگاه چشمانت را به گریه وا مدار

زیرا در یک چشم بر هم زدن

سقف آرزوها بر سرم آوار خواهد شد

.

 

 ***

 

از همان روزی که فرزندان « آدم

از همان روزی که دست حضرت قابيل

گشت آلوده به خون حضرت هابيل

زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشيد

آدميت مرده بود

گر چه « آدم » زنده بود

از همان روزی که يوسف را برادرها به چاه انداختند

از همان روزی که با شلاق و خون ديوار چين را ساختند

آدميت مرده بود

بعد

!» ! دنيا هی پر از آدم شد و اين آسياب 

گشت و گشت

قرن ها از مرگ « آدم » هم گذشت

ای دريغ

آدميت برنگشت

قرن ما

روزگار مرگ انسانيت است

سينه ی دنيا ز خوبيها تهی ست

صحبت از آزادگی پاکی مروت ابلهی ست

صحبت از موسی و عيسی و محمد نابجاست

! 

قرن «موسی چومبه هاست

من که از پژمردن يک شاخه گل

از فغان يک قناری در قفس

از نگاه ساکت يک کودک بيمار

از غم يک مرد در زنجير

حتی قاتلی بر دار

»!!

اشک در چشمان و بغضم در گلوست

واندرين ايام اشکم در پياله زهر و خونم در سبوست

مرگ او را از کجا باور کنم؟

صحبت از پژمردن يک برگ نيست

وای

!

جنگل را بيابان می کنند

دست خون آلود خود را

در پيش چشم خلق پنهان می کنند

!

هيچ حيوانی به حيوانی نميدارد روا

آنچه اين نامردمان با جان انسان می کنند

!

صحبت از پژمردن يک برگ نيست

فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نيست

فرض کن

جنگل بيابان بود از روز نخست

!

فرض کن

يک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

در کويری سوت و کور

در ميان مردمی با اين مصيبتها صبور

صحبت از مرگ محبت

! 

مرگ عشق

گفتگو از

مرگ انسانيت است

 

!

 ***

 

ستاره به چشم کوچک می نماید،

اما این گناه چشم است نه کوچکی ستاره

 

بدرود همراهان نازنین ...

no body

نویسنده : هیچکس ; ساعت ۳:٠٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک