* گاه نوشته‌های هیچکس *

آن همه شعری که برایت گفتم-ناگهان گم شد و رفت/حرف مردم شد و رفت...

+ گاهی فکر می کنيم آنقدر دوست بوده ايم که وقت خيانت است !

 

پرنده ای از سيم برق جلوی پنجره جهيد...

برگ خشکيده ای از شاخه ای جدا شد و افتاد...

گدايی از سر چهارراهی کوچ کرد...

زندگی فقط داستان جدا شدن هاست....


 

من از نگاه ماهی

در تنگنای تنگ بی تاب میشوم

 وزشرم این ستم که بر این تشنه میرود

انگار پیش دیده او اب میشوم ...

...

  


دايره

تو نامش را بگذار بزرگواری

تو نامش را بگذار گذشت

فراموشی

من اما،

خودکشی يک درخت ميناممش

و زنده زنده ذبح کردن يک گوسفند

من اما،

در درون شکستن يک شيشه می دانمش

و به سيلی صورت سرخ نگه داشتن يک بازنده

اين همان عشق است که ميشناختيم

که برای تو زنجيری به پا شد و

برای من

شوکرانی در شهد زندگی

من همانم

عشق هم همان است

. 

ما همه در محيط دايره ای می زييم

نویسنده : هیچکس ; ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک