* گاه نوشته‌های هیچکس *

آن همه شعری که برایت گفتم-ناگهان گم شد و رفت/حرف مردم شد و رفت...

+ پيراهنش،ز پرده چشمان من بساز

 

ونترسیم از مرگ

 

مرگ پایان کبوتر نیست

 

مر گ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد

و اگر مرگ نبود

دست ما در پی چیزی می گشت

...

 


گالری بزرگ عاشقانه ها - امام خمینی

 در فکر آن گودالم که خون تو را مکیده است

هیچ گودالی را چنین رفیع ندیده بودم ...

در حضیض هم می توان عزیز بود

از گودال بپرس !

آه ای مرگ تو معیار ...

مرگت چنان زندگی را به سخره گرفت

و آنرا بی قدر کرد

که مردنی چنان...

غبطه ی بزرگ زندگانی شد!

...خونت

با خون بهایت .. حقیقت

در یک طراز ایستاد

و عزمت.. ضامن دوام جهان شد...

که جهان .. با دروغ می پاشد

و خون تو

امضای «راستی» است...

تو را باید در راستی دید

و در گیاه

هنگامی که می روید...

در آب

وقتی می نوشاند...

در سنگ

چون ایستادگی ست...

در شمشیر

آن زمان که می شکافد...

و در شیر

که می خروشد...

در شفق

که گلگون است...

در فلق

که خنده ی خون است...

در خواستن

در برخاستن

تو را باید در شقایق دید

در گل بویید...

تو را باید از خورشید خواست

در سحر جست

از شب شکوفاند

با بذر پاشاند

در خوشه ها چید

تو را باید تنها

در خدا دید...

آفتاب لایق نیست

وگرنه می گفتم

جرقه ی نگاه توست...

تو

تنها تر از شجاعت

در گوشه ی روشن وجدان تاریخ ایستاده ای

به پاسداری از حقیقت...

و صداقت .. شیرین ترین لبخند بر لبان اراده ی توست...

نام تو .. خواب را برهم میزند

آب را طوفان می کند

کلامت .. قانون است

خرد...در مصاف عزم تو...جنون

تنها واژه ی تو خون است...خون

ای خداگون!...

مرگ تو

مبدا تاریخ عشق

آغاز رنگ سرخ

معیار زندگیست......

تو شکستی و «راستی» درست شد...

و از روانه ی خون تو

بنیان ستم سست شد...

پایان سخن

پایان من است

تو انتها نداری... 

  


 
ای جامه دوز پيکر دلدار نازک است

پيراهنش،ز پرده چشمان من بساز



  

گالری بزرگ عاشقانه ها - دکتر مصدق در تبعید

دکتر مصدق در ایام تبعید غیرقانونی در روستای احمد آباد

 

 

از چه بدنام کني دختر رز با مستان ؟

محتسب در بغل شيخ ببين دختر خويش

 


گاهي به تركتازي شعرم خوشم ولي

 

گاهي كميت شاعري ام لنگ مي شود

 بدرود


نویسنده : هیچکس ; ساعت ۳:٢٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٤ فروردین ۱۳۸٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک