* گاه نوشته‌های هیچکس *

آن همه شعری که برایت گفتم-ناگهان گم شد و رفت/حرف مردم شد و رفت...

+ وقتی زمین پیامبر نمی پذیرفت ...

خواهي نخواهي

ژنهاي تو آينده اي سياسي دارند

پوست تو- ته رنگ سياسي

چشمهايت- جنبهاي سياسی 

حتي وقتي در جنگل پرسه ميزني،

گامهايت سياسي ست

برزمينهاي سياسي

شعر غير سياسي هم سياسي ست


 

تو با چشم هايي فرو رفته در شب

تعقيب مي كني

نگاه مرا،

كه بي تو مانده است

آنسوی پنجره 

کسي كه آن قدر سحرخيز است 

شايستگي ديدنِ طلوع را دارد.

و راه مي افتم 

به روی مرزهای جغرافياي جهان،

در آستانه ي معبد

بر گياهي خم مي شوم،دستهاي خدا را مي بوسم.

نام تو،

مانند نام عشق

كه اصيل مانده است 

در سينه ی رهگذران،

اعتبار نام من است

و اصالت زمين را به ياد مي آورد

در روزگاري كه مرزها 

بر آن ترسيم نبود.

و روزگاري كه زمين 

آن گونه پاك بود

كه پيامبري را به خود نمي پذيرفت.

 


 

نویسنده : هیچکس ; ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٧ فروردین ۱۳۸٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک