* گاه نوشته‌های هیچکس *

آن همه شعری که برایت گفتم-ناگهان گم شد و رفت/حرف مردم شد و رفت...

+ آرام جانم می رود گویی که جانم می رود ...

 


گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم...........چه بگویم چو بیایی غم دل با تو رود

 

 

 

 



یکی بود یکی نبود
زیر گنبد کبود
لخت و عور ؛ تنگ غروب ؛ سه تا پری نشسته بود
زار و زار گریه می کردن پریا
مث ابرای باهار گریه می کردن پریا
گیسوشون قد کمون ؛ رنگ شبق
از کمون بلندترک
از شبق مشکی ترک
روبروشون تو افق ؛ شهر غلامای اسیر
پشت سر ؛ سرد و سیاه ؛ قلعه افسانه پیر
از افق ؛ جرینگ ؛ جرینگ ؛ صدای زنجیر می یومد
پشت سر از توی برج ناله شبگیر میومد .

پریا گشنتونه
پریا تشنتونه
پریا خسته شدین؟
مرغ پر بسته شدین؟
چیه این های های تون؟
گریه تون وای وای تون؟
پریا هیچی نگفتن ؛ زار و زار گریه می کردن پریا
مث ابرای باهار گریه می کردن پریا .

امشب تو شهر چراغونه
خونه ی دیبا داغونه
مردم شهر مهمون مان
با دامب و دومب به شهر می یان
عید مردماست دیب گله داره
دنیا مال ماست دیب گله داره
سیاهی رو سیاست دیب گله داره
سپیدی پادشاست دیب گله داره


دنیای ما قصه نبود
پیغام سر بسته نبود
دنیای ما عیونه
هر کی میخواد بدونه
دنیای ما خار داره ؛ بیابوناش مار داره
هر کی باهاش کار داره
دلش خبر دار داره
دنیای ما بزرگه
پر از شغال و گرگه

دنیای ما همینه
بخوای نخواهی اینه




ای دیر بدست آمده بس زود برفتی

آتش زدی اندر من و چون دود برفتی

چون آرزوی تنگدلان دیر رسیدی

چون دوستی سنگدلان زود برفتی

زان پیش که در باغ وصال تو دل من

از داغ فراق تو بر آسمون برفتی

ناگشته من از بند تو آزاد بجستی

ناکرده مرا وصل تو خشنود برفتی

آهنگ به جان من دل سوخته کردی

چون در دل من عشق بیافزود برفتی

ای دیر بدست آمده بس زود برفتی

آتش زدی اندر من و چون دود برفتی




سر داده در سکوتی آوای بی نوایی

پیچد در آسمانها ناله های جدایی

گوید به من دل من تا کی در انتظاری

دیگر نمی آید باز فریاد ز بی وفایی

نمانده غمگساری نمانده آشنایی

ماندم در این تنهایی ماندم در انتظارت

شهلا چه بی وفایی

شهلای من کجایی شهلا چه بی وفایی



غروب غمگین


من در اندیشه آن فصل بهار، در زمستانی سرد ، با دلی رفته ز دست
زیر لب می گویم : کاش می شد به تو گفت : تو تنها نفس شعر منی ، تو تنها امید دل نا امید منی
کاش می شد به تو گفت : تو بمان ، دور مشو از بر من ، تو بمان تا نمیرد دل من . حیف میدانم من،تو
همان گونه که بود آمدنت در بهاری زیبا ، در غروبی غمگین ، در سکوتی سنگین ، دل مجنون مرا
زیر پا می نهی و می گذری


 



رفت و دریغا از برم آرام جانم میرود

همراه او با کاروان از تن روانم میرود

هرگز ندارم طاقتی از بهر دوری ساعتی

اندر پی اش فریاد ها تا آسمانم میرود

شد در گلو بغضم گره از بخت خود دارم گله

ای وای من ای وای دل آرام جانم میرود

من تا سحر زاری کنم از دیده خون جاری کنم

چون بنگرم از پیش من آن دلستانم میرود

تنها نگرید دیده ام تنها نسوزد سینه ام

آتش به جان زین رفتنش تا استخوانم میرود

ای وای من ای وای من ای وای دل ای وای دل

آرام جانم میرود گویی که جانم میرود


 


بسترم

صدف خالی

یک تنهایی است

و تو

چون مروارید

گردن آویز

کسان دگری

 



دلیلی ندارد که شما را بشناسم

مگر چند مرتبه می توان احمق شد تا تو را بانوی شعرم کنم

و کنار پاییز و بهار

تو را بسرایم

خنده ات را از من بگیر

و آن دو تا گنجشک گرم و تپنده را

و آن نگاه

آن عشق , آن خاطره

گول سادگی های خودم را خوردم

نه زرنگی شما

من مسیحای دیگری هستم

و شما

یهودایی که تکرار می شوید

تا به انکار من

به هزار مرد لبخند بزنید
...




فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند ...

 

نویسنده : هیچکس ; ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٥
comment نظرات () لینک