* گاه نوشته‌های هیچکس *

آن همه شعری که برایت گفتم-ناگهان گم شد و رفت/حرف مردم شد و رفت...

+ خدا چه حوصله ای داشت روز خلقت تو ...

چه شد آن همه پیمان؟

             که از آن لب خندان

   بشنیدم و هرگز

  خبری نشد از آن ...

 

 

 

 حکایت

بیست صیاد سوارکار به همراه سگان شکارچی خود
 
 دنبال روباهی بودند.
 
روباه با خود گفت:
 
بی شک مرا خواهند کشت اما چقدر انان نادان هستند
 
زیرا تصور نمیکنم بیست روباه سوار بر بیست قاطر به
 
 همراه بیست گرگ درنده دنبال یک انسان بدوند

 

 

 

  

 

    هرگاه مردی ببینید که او را به سوی زندان میبرند در دل بکویید:

شاید او دارد از زندانی تنگتر و تاریک تر می گریزد.
 
و هرگاه شرابخواری را ببینید، در دل بگویید:
 
چه کسی میداند که این مرد شاید برای رهایی
 
 از انچه بدتر از مستی است،به شراب روی اورده باشد؟
                                    

 

    شانه هایت را

      برای گریه کردن دوست دارم ...

نویسنده : هیچکس ; ساعت ٢:۱٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٤ بهمن ۱۳۸٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک