* گاه نوشته‌های هیچکس *

آن همه شعری که برایت گفتم-ناگهان گم شد و رفت/حرف مردم شد و رفت...

+ پر از تله و جاذبه ایستاده ام و منتظر ...

 

 

 

(ترانه ناسروده )

ترانه ئی را که نخواهم سرود

        من

هرگز

                    خفته است روی لبانم

 

ترانه ئی را که نخواهم سرود

من

                           هرگز

 

 

 ***

 ***

می گذرم از میان  رهگذران ، مات

بی هدف ، بی معنا ، گرفتار مرداب تردید ،

 بازیچه انچه می خوانیم تقدیر ...

صبح را به تلخی مزه مزه می کنم و شب را

 به سردی سر می کشم ...

بی احساس ، در محله های پست ،

پر از تله و جاذبه ایستاده ام و منتظر ...

و در انتها

دلزده ، کوفته ، خسته از اینهمه پوچی ،

 خود را به خواب می زنم ...

چه تسکینی !

فردا صبح باز تکرار هیچ ...

و می گویند زندگی جریان دارد !

مثل این سه نقطه ...

 

 

 

مراببوس

 مراببوس 

برای آخرین بار تو را خدا نگهدار

 که می روم به سوی سرنوشت

بهار من گذشته گذشته ها گذشته

 من ام به جستجوی سرنوشت

در میان طوفان هم پیمان با قایق ران ها

 گذشته از جان باید بگذشت از طوفان ها

 به نیمهء شبها دارم بایارم پیمان ها

 که برفروزم آتشها در کوهستانها

 آه آه شب سیه سفر کنم ز تیره ابر گذر کنم

 نگه کن ای گل من سرشته غم

به دامن برای من میفکن

دختر زیبا امشب بر تو مهمانم

 در پیش تو میمانم

تا لب بگذاری بر لب من

 دختر آن برق نگاه تو

 اشک بی گناه تو

 روشن سازد یک امشب

 من مراببوس

مراببوس

 برای آخرین بار تو را خدا نگهدار

 که می روم به سوی سرنوشت ...

         می نگرم در نگاه رهگذران ، کور

 این همه اندوه در وجودم و من لال     

      این همه غوغاست در کنارم و من دور ! 

نویسنده : هیچکس ; ساعت ٦:۱٩ ‎ق.ظ ; جمعه ٧ مهر ۱۳۸٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک