* گاه نوشته‌های هیچکس *

آن همه شعری که برایت گفتم-ناگهان گم شد و رفت/حرف مردم شد و رفت...

+ همین گناه تو بود؛ ایستاده پر زدنت

 

 


 

خجسته باد مبعث آخرین فرستاده خدا ...

 

 


 

 

 

 تو باز نیستی و مرگ بر هواپیما

فاصله انداخت بین ما یک دنیا هواپیما

عجیب نیست ، نه، چندان عجیب نیست نازنین

اگر که دق کند از این جدایی هواپیما

چو ماهی از اقیانوس ابرهای ملول

گذشت با عصبی شعله ور هواپیما

نازنین طلب سر به خاک می سایم

اگر نگاه من افتد به هر هواپیما

تو آه می کشی و روی شیشه می افتد

شکلی شبیه من بر هواپیما

مدام دور سرم چرخ می خورند ، ببین

چقدر عطر من پیچیده در هواپیما

مسافران به لب اسم تو را از من می دزدند

مباد کنده شود از کمر هواپیما...

 


 نانوا هم جوش شیرین می زند بیچاره فرهاد !

 

 


 

 عشق سرطان دوست داشتن است

 


 

دلربایی که صاعقه وار اینک ردای شعله به تن دارد

فرو نیامده خود پیداست که قصد خرمن من دارد

کیم کیم که نسوزم من تو کیستی که نسوزانی

بهل که تا بشود ای دوست هر آنچه قصد شدن دارد.

 


 همین گناه تو بود؛ ایستاده پر زدنت

هراس داشت زمین از پرنده‌تر شدنت

به کوه می‌برمت تا مگر چو ابراهیم

بیافرینمت از روی پاره‌های تنت

ولی چه فایده وقتی به سنت دیرین

غریب‌کش شده‌ای لای پرچم وطنت

به خاک می سپرم تا در آخرین لحظات

یواش دست نهد بر جراحت بدنت

شبانه آمده‌اند و لباس دوخته‌اند

عروس‌های جهان از سپیدی کفنت

که عطر خاطره‌های تو را بیفشانند

اگر به رقص درآیند مثل پیرهنت

به عشوه بر لبشان نام توست؛ پاشو ببین

که یکصدا همه نی می‌زنند با دهنت

مسلم فدایی

 


 وقتی به دنیا می آییم درون گوشمان اذان می گویند وقتی

 می میریم برایمان نماز می خوانند.زندگی به همین کوتاهی است ۰۰۰

فاصله ی اذان تا نماز !

 


پشت نخستین میزی که

برایم چیده بودی

همه چیز را باختم

دیگر دوستت نخواهم داشت

مثل قطعه ای که شنیده ام،

شعری که گفته ام

فراموشت خواهم کرد

ترانه باشی

لال میشوم

اگر نان

می میرم

با این همه

با این همه

امیدوارم تو هرگز این را نخوانی

برشت


نه بغضی گلویم را گرفته بود

نه دلم شکسته بود

نه حتی قطره ای اشک در چشمم

حلقه زده بود

هرگز به زانو در نیامدم که به پایش بیفتم

هر چند ، او روبرویم نشسته بود

بی آنکه مرا ببیند

و فقط نگاهش ازمن عبور میکرد

کاش انقدر شفاف نبودم

آن وقت شاید مرا ، خودم را هم می دید

شیشه را فقط با آلودگی اش ، با لکه هایش می توان دید

 


 

 

فاصله را تو یادم دادی

وقتی با لبخند

دور شدی از من

 

 

فاصله یعنی تو...

 


 

 عیب "از اینجاست که من '' آنچه هستم '' را با

'' آنچه باید باشم '' اشتباه می کنم ،خیال میکنم آنچه

باید باشم هستم،در حالیکه آنچه هستم نباید باشم


دیدمش

چه زیبا نوشته ای

قلمت چه ساده جوانه می زند و تو چه زیبا می پرورانیش

حتی اگر معجزه ات را نبینم ، یقینم از امامتت کاسته نخواهد شد

راستی ، کتابت کو ؟

کتاب خسته ام کرده .

خانه ات کجاست ؟

سجده ام گرفته ، نمازم ...

 


 

 کشتن انسان را کجا باور کنم

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

وای جنگل را بیابان میکنند

دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میکنند

هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا

آنچه این نامردان با جان انسان میکنند

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست

فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست

در کویری سوت و کور

در میان مردمی با این مصیبت ها صبور

صحبت از مرگ محبت مرگ عشق

گفتگو از مرگ انسانیت است


 

 

نخست برای گرفتن کمونیست ها آمدند

من هیچ نگفتم

زیرا من کمونیست نبودم.

بعد برای گرفتن کارگرها و اعضای سندیکاها آمدند.

من هیچ نگفتم

سپس برای گرفتن کاتولیک ها آمدند

 

من باز هیچ نگفتم

زیرا من پروتستان بودم

سرانجام برای گرفتن من آمدند

دیگر کسی برای حرف زدن باقی نمانده بود

برتولت


کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی؟
 
ـ که من این واژه را
 
تا صبح
 
معنامی کنم هر شب

 

 

*** 

 

 

به نامردی نامردان قسم

 به نامردان عالم نامردی کنم

 

نویسنده : هیچکس ; ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢ شهریور ۱۳۸٥
تگ ها: قرآن و عاشقانه و شعر و عشق
comment نظرات () لینک