* گاه نوشته‌های هیچکس *

آن همه شعری که برایت گفتم-ناگهان گم شد و رفت/حرف مردم شد و رفت...

+ چشم تو یه جای خوب واسه ی پناه بردن .

 

شازده کوچولو

اثر جاودانه آنتوان دو سن‌تگزوپه‌ری

برگردان احمد شاملو

 

 

 

(برای خواندن شازده کوچولو اینجا کلیک کنید)


به دستام تکیه کن ، پشتت به کوهه !

نترس از عاشقی ،عشق با شکوهه

نترس جون و دلم ، ازمن گذر کن

من دیوونه رو دیوونه تر کن

خودت رو زیر اشکام خیس و تر کن

به رسم عاشقی قصد سفر کن

به عیاران دریا دل نظر کن

برای هر خطر سینه سپر کن

طلوع کن ، معرفت را جلوه گر کن

از این دریای طوفانی گذر کن

بزن بشکن ، بسوزون، در بدر کن

من دیوونه رو دیوونه تر کن


 

 

 

 

 

 

گردش امام زمان در تهران !!!

 

 

این طنز نوشته ، از آن رو نوشته شده تا نشان دهنده ی زشتی و کراهت ِ بازی با مقدسات ِ باشد.

 

تا نشان دهنده اخلاق زشت ما و ناهنجاری های اجتماعی ما در جامعه ای باشد که ادعا می کنیم کشور امام زمان است. با عرض پوزش از ساحت مقدس حضرت مهدی (عج)فکر می کنم اگه این طنز نوشته بدون تعصب درک کنیم, کمک می کند برای شناختن بهتر جامعه ای که در آن زندگی می کنیم. و محرکی باشد برای رها شدن از این رکود فکری و متعصبانه و داشتن یک جامعه بهتر

تصحیح و ویرایش : عاشقانه ها

نویسنده : ف.م.سخن

***

(میدان تجریش در یک روز ِ دل انگیز ِ بهاری. حضرت امام زمان با لباس عادی در میان مردم قدم می زنند)

"...عجب اینجا شلوغه. چقدر هوا آلوده ست. چشم ها و گلوم می سوزه. چه کوه قشنگیه! ببین تا کجای کوه ساختمون ساختن! اونجا رو نگاه! بازار قائم! اسم منو گذاشتن رو بازارشون! لابد کسبه اش، به خاطر حفظ حرمت ما هم که شده تقلب و حقه بازک نمی کنند. بذار یه گشتی تو این بازار بزنیم ببینیم چه خبره..."

(حضرت، سعی می کنند از عرض خیابان عبور کنند. هیچ راننده ای به خط کشی عابر پیاده توجه ندارد. پلیسی به درخت تکیه زده و کلاه بالا داده و سیگار می کشد و تسبیح می گرداند. راننده ها اجازه عبور به حضرت نمی دهند)

راننده مسافرکش (در حالی که سرش را از پنجره بیرون آورده)- آهای! مگه کوری! می خوای نفله بشی نسناس؟! (با قیافه ی حق به جانب رو به مسافران) فردا که رفت زیر ماشین هزار تا صاحاب پیدا می کنه! مگه امام ظاهر بشه اینا آدم بشن !!!!

(راننده ها بوق می زنند و با دست به حضرت اشاره می کنند که کنار بایستد. بعضی هم متلک می پرانند. حضرت به هر سختی هست از عرض خیابان عبور می کند.)

***

(داخل پاساژ. مرد ناشناسی کنار حضرت می ایستد. چشمانش به نقطه ی دیگری خیره شده. جمله ای را با صدای آرام تکرار می کند)

- نوار، سی دی، دی وی دی، سوپر...

-آقا، اینا که می گی چیه؟

(مرد نگاهی خشمگین به حضرت می اندازد. به بالا و پایین ایشان نگاه می کند تا دوربین مخفی به همراه نداشته باشد)

-برو خدا روزی تو جای دیگه حواله کنه. تا نزدم شَل و پلت بکنم و فک ات رو پایین بیارم راهتو بیش برو. خلوت کن بذار باد بیاد...... نوار، سی دی، دی وی دی...

"...عجب آدم بد اخلاقی بود. فکر می کردم تو کشوری که به اسم ماست و ام القران اسلامه، مردم اش غریب نوازن و ما رو کلی تحویل می گیرن... صدای اذان می آد. اون جا کجاست؟ امام زاده صالح. لابد یکی از قوم و خویش هامونه. بریم تو یه فاتحه ای واسش بخونیم..."

(مردی بد قیافه و اخمو، عبا بر دوش، و عرقچین بر سر رو به حضرت فریاد می زند)

-هـــــــــــــــــوی! عمـــــــــــو! کجا؟ مگه نمی بینی نوشته خواهرا؟ حاجی یارو رو بگیر ببین اونجا چه غلطی می کنه...

-ببخشید! اشتباه شد. من غریب و ناواردم.

-الان یه ناوارد نشونت بدم که از بغلت دو تا ناوارد بیاد بیرون. زلفاشو نگاه! آخرالزمون شده! اینا همه اش نشونه ی ظهوره! روز روشن بچه سوسول می خواد بره وسط خواهرا. آی اکبر! ,این پسره رو بگیر بندازش بیرون...

...

"...بخیر گذشت. بابا این مردم چرا این قدر عصبانی و ناراحتن. هر جا می ری با آدم دعوا می کنن. این ساختمون چی نوشته روش؟ شهرداری منطقه 1. د ِ... نقشه رو ببین! نقشه ی مسیر تردد ماست..."

- آخ...

(امام بر زمین می افتد. وسط خیابان چاله ای پر از آب است که امام آن را ندیده است)

"...پام داغون شد. عجب چاله ای بود. نگاه کن! تمام خیابون پر از چاله-چوله ست..."

***

(در داخل شهرداری)

-آقا سلام.

-..... (سکوت)

-آقا سلام.

(مسئول اطلاعات با اخم و تخم در حالی که به روزنامه جمهوری اسلامی خیره شده)

-با کدوم قسمت کار دارین؟

-کاری ندارم. می خواستم از این نقشه یکی بخرم.

-نداریم.

-می شه بپرسم کی میارین؟

-خبر ندارم. گفتن توزیع نکنیم.

-لطف می کنید بفرمائید قیمتش چنده؟

-گفتم که نداریم. قیمت می خوای چیکار؟ آقا جون، الان وقت نمازه. فرمایشی نیست بریم وضو. اول نماز، بعدا غذا!

-فکر کنم کار مردم رو راه بندازین ارزشش پیش خدا بیشتر باشه!

-(با پوزخند و با اشاره ی انگشت به سقف) خدای ما اون بالا، طبقه ی آخر نشسته و حیات و ممات و رزق و روزی ما دست اونه! این نماز رو هم به قصد قربت او می خونیم! یک خدای ریشوی بد اخمیه که نگو! اشاره کنه، ما از نون خوردن افتادیم. خدا پدرت رو بیامرزه. برو قربونت. برو عزیز. خُلق مون رو تنگ نکن. بفرما. بفرما...

-به عرضم توجه کنید: من از جمکران اومدم و برام مهمه که این نقشه رو داشته باشم که خدای نکرده تو این شهر بزرگ گم نشم. حالا راهی هست که شما بتونید زحمت بکشید یه جوری این نقشه رو برام جور کنید (امام برای امتحان ِ کارمند، چند اسکناس روی میزمی گذارند و در حالی که با کف دست آن ها را پوشانده است به طرف او هل می دهد. امام شنیده است که برخی از کارمندان در ام القرای اسلام، برای راه انداختن کار مردم مسلمان رشوه می گیرند، ولی بعید می داند این شخص نمازخوان – که نمازش را اول وقت می خواند – اهل رشوه باشد). از اون نقشه مسیر حرکت امام زمان(طرح شهرداری تهران معروف به نقشه مسیر امام زمان) می خوام...

(کارمند، روزنامه را به سرعت به کناری می نهد و لبخند بر لبانش می نشیند)

-اخوی زودتر می گفتی دیگه! نقشه می خوای (خم می شود و کشو را باز می کند و نقشه ای بیرون می آورد) بفرما، این هم نقشه. فکر کردم نقشه ی تهران رو می خواین گفتم نداریم. نفهمیدم نقشه ی مسیر حرکت حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه شریف (با احترام از صندلی بر می خیزد و دو باره می نشیند) رو می خواید. شرمنده. فقط نگید از ما گرفتید چون فعلا اجازه توزیع نداریم. امری باشه؟

-عرضی نیست.

***

(حضرت مهدی با نا امیدی و یاس و دلتنگ تر از همیشه سر بالایی کوهی در پیش می گیرند)

-آقا وایستا ببینم. یه لحظه تشریف بیار اینجا.

حضرت مهدی- بله. بفرمایید.

-تو اون بسته ای که دستته چیه؟

-نور و محبت و نقشه!

-صحیح. نور و محبت و نقشه. اسم "مواد" جدیدا نور و محبت و نقشه شده! سرگروهبان!

-بله جام سروان.

-آقا رو راهنمائی کن تو همه چیش رو بگرد. بخصوص اون بسته ی نور ومحبت اش رو. نقشه رو درست نگاه کن ببین مال کجاست و مسیر کجا رو روش کشیده. ممکنه توطئه-موطئه ای در کار باشه...

***

(چند ساعت بعد، حضرت امام غمگین و افسرده از بالای کوه به تهران چشم دوخته است. چراغ های رنگارنگ، نورهای سفید و زرد، ساختمان های کوتاه و بلند، ماشین هایی که در هم می لولند، مسجدهایی که نام او بر بالای آنها خودنمائی می کند؛ مردمی که برای تامین معاش دست به هر کاری می زنند... شهر او، کشور او، نه این شهر او نیست، کشور او نیست، .. شهر کسانی است که به نام او بر گرده ی مستظعفان سوارند. ... )

(امام سر بالایی کوه را در پیش می گیرند و آرام آرام در تاریکی محو می شوند

 

ای کاش کودکی بودم ،تا بزرگ ترین شیطنت زندگیم

 نقاشی روی دیوار بود

 


 

 

 

اشعاری از شاملو :


زیبا ترین حرفت را بگو
شکنجه پنهان سکوتت را آشکار کن
و هراس مدار از آن که بگویند
ترانه بیهودگی نیست
چرا که عشق
حرفی بیهوده نیست

حتی بگذارآفتاب نیز برنیاید
به خاطر فردای ما اگر
بر ماش منتی است؛
چرا که عشق،
خود فرداست
خود همیشه است
بیشترین عشق جهان را به سوی تو میاورم
از معبر فریادها و حماسه ها
چراکه هیچ چیز در کنار من
از تو عظیم تر نبوده است
که قلبت
چون پروانه یی
ظریف و کوچک وعاشق است

از برای تو، مفهومی نیست -
نه لحظه ئی:
پروانه ئیست که بال میزند
یا رود خانه ای که در حال گذر است -

هیچ چیز تکرار نمی شود
و عمر به پایان می رسد:
پروانه
بر شکوفه یی نشست
و رود به دریا پیوست

 

 

 

 


 

بودن به از نبود شدن...
نازلی سخن نگفت،
سر افراز
دندان خشم بر جگر خسته بست رفت
***

نازلی سخن نگفت
چو خورشید
از تیرگی بر آمد و در خون نشست و رفت
***
نازلی سخن نگفت
نازلی ستاره بود:
یک دم درین ظلام درخشید و جست و رفت
نازلی سخن نگفت
نازلی بنفشه بود:
گل داد و
مژده داد: زمستان شکست!
و
رفت...


 

 

 

ما در عتاب تو می شکوفیم
در شتابت
مادر کتاب تو می شکوفیم
در دفاع از لبخند تو
که یقین است و باور است.
دریا به جرعه یی که تواز چاه خورده ای حسادت می کند.

 


 

 

فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند ....

 

نویسنده : هیچکس ; ساعت ٦:٢۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸٥
comment نظرات () لینک