* گاه نوشته‌های هیچکس *

آن همه شعری که برایت گفتم-ناگهان گم شد و رفت/حرف مردم شد و رفت...

+ چه بسیار سودای یار که به اندک بهایی فروختیم .

  پاییز

رنگ چشمات رنگ پاییز، رنگ پاییزِ دل انگیز

قیمتی ترین عقیقه، برای یه گردن آویز

 

همیشه برگای پاییز، چشماتو یادم میاره

رقص خوشه های گندم، عطر موهای تو داره

 

کاشکی اون عقیق و داشتم، توی یک قاب طلایی

تا ابد به گردنم بود، یادگار آشنایی

 

درد و نفرین به سفر باد، که منو از تو جدا کرد

تو رو اون گوشه ی دنیا، من و این طرف رها کرد

 

تو رو داشتن آرزومه، زندگی بی تو حرومه

نقش اون چشمای معصوم، لحظه لحظه روبرومه

 

بعد تو کسی نیومد، بتونه جاتو بگیره

که به خاطرش بمیرم، که برای من بمیره


 

 

 

اگرچه کوچه های اعتماد بن بست اند و در های عاطفه همیشه بسته...

و دست های نیاز هماره بر درگاه این و آن دراز...

به اعتبار شانه های تو راه می پیمایم در این تاریکی محض...

چرا که جز خلوت آغوشت را ماوا نمی بینم و به جز درگاه تو دری دیگر را نمی کوبم.

چه بسیار سودای یار که به اندک بهایی فروختیم و چه کم عشقی که این میانه گذاردیم...

چون پیمانه های نجابت تهی بود و مجمر شهوت پر...

و دوست واژه ی غریبی است که این روزها خریداری ندارد.

ولی من ...

به اعتبار شانه های تو...

هنوز هم زنده ام و می خواهم با تو بمانم !

 


 

 

یار مرا، غار مرا، عشق جگرخوار مرا

یار تویی، غار تویی، خواجه نگه دار مرا

نوح تویی، روح تویی، فاتح و مفتوح تویی

سینهء مشروح تویی بر در اسرار مرا

نور تویی، سور تویی، دولت منصور تویی

مرغ یُه طور تویی، خسته به منقار مرا

قطره تویی، بحر تویی، لطف تویی، قهر تویی

قند تویی، زهر تویی، بیش میازار مرا

حجرهء خورشید تویی، خانهء ناهید تویی

روضهء امید تویی، راه ده ای یار مرا


 

          هرچند که این مردم ازغصه خود پیرند 

 

دادیم جوانی را درراه غم مردم

 


  

تا روزی دیگر...

نویسنده : هیچکس ; ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳ امرداد ۱۳۸٥
comment نظرات () لینک