* گاه نوشته‌های هیچکس *

آن همه شعری که برایت گفتم-ناگهان گم شد و رفت/حرف مردم شد و رفت...

+ شب در خم گیسوی تو عابر می شد ...

 

 

شب در غم گیسوی تو عابر می شد

             با هر نفست بهار ظاهر می شد

ای فلسفه وجود افلاطون هم

           با دیدن چشمان تو شاعر می شد !

 توضیح : حتما می دونید که افلاطون فیلسوف بود و هیچ اعتقادی به شاعری نداشت.

رباعی از ایرج زبر دست


 

نویسنده : هیچکس ; ساعت ۸:٠٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٩ امرداد ۱۳۸٥
comment نظرات () لینک