* گاه نوشته‌های هیچکس *

آن همه شعری که برایت گفتم-ناگهان گم شد و رفت/حرف مردم شد و رفت...

+ می خواستم نام تو را بدانم.

  تو شعر را نمی فهمی

شعر

تو را می فهمد

  


 

سیب

تو به من خندیدی

و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه

سیب را دزدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلوده به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز

سالهاست که در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان

می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق این پندارم

که چرا

خانه کوچک ما سیب نداشت

 


 

 

 

صدا کن مرا / صدای تو خوب است


 

 

 

 

از مهتابی

به کوچه ی تاریک خم می شوم

و به جای همه محرومان زمین می گریم

آه

من حرام شده ام

 

- شاملو

 


 

 

 

دل تنگیهایت را جمع کن ای بهار تنها !

 

فردا تقسیم را خواهیم اموخت


 

 

 

 

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

سکوت را فراموش می کردی

تمامی ذرات وجودت عشق را فریاد می کرد

چشمهایم را می شستی

و اشکهایم را با دستان عاشقت به باد می دادی

نگاهت را تا ابد بر من می دوختی

تا من بر سکوت نگاه تو

رازهای یک عشق زمینی را با خود به عرش خداوند ببرم

ای کاش این را می دانستی

که شاید هرگز قلبی نمی شکستی

گر چه خانه ی شیطان شایسته ی ویرانی است

لحظه ای مرا نمی آزردی

که این غریبه ی تنها , جز نگاه معصومت پنجره ای

و جز عشقت بهانه ای برای زیستن ندارد

ای کاش می دانستی

که شاید همه چیز رها می کردی

همه آن چیز ها که در بندت کشیده

غرورت را ,قلبت را , حرفت را

 

 

 

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

دوستم می داشتی

همچون عشق که عاشقانش را دوست می دارد

ای کاش می دانستی


 

 

 

 

از اینکه سالها در انتظار تو باشم پیر نمی شوم...

      از اینکه به اندازه انتظارم نباشی شکسته می شوم


 

 ای که بی تو خودمو ،تک وتنها می بینم

هر جا که پا می ذارم تو رو اونجا می بینم

یادمه چشمای تو پر درد و غصه بود

قصه ی غربت تو قدر صد تا غصه بود

یاد تو هر جا که هستم با منه

داره عمر منو آتیش میزنه

تو برام خورشید بودی توی این دنیای سرد

گونه ها ی خیسمو دستهای تو پاک می کرد

حالا اون دستها کجاست،اون دو تا دستهای خوب

چرا بی صدا شده لب قصه های خوب

من که باور ندارم اون همه خاطره مرد

عاشق آسمونها پشت یک پنجره مرد

آسمون سنگی شده خدا انگار خوابیده

انگار از اون بالاها گریه هامو ندیده

 


 

 

 

عاشقانه ها

:

 

هیچ نقطه ضعفی بدتر از عشق یک طرفه نیست .

 

***

 

اگر کسی تو را آن ‌طور که تو می‌خواهی دوست ندارد به این معنا نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد

 

***

 

کسانی که می گویند ما به عشق اطمینان نداریم در اشتباه هستند،

این عشق است که دیگر به آنها اطمینان ندارد.

 

***

 

برگ ها وقتی طلایی می شوند می ریزند !

 

***

 

راز عشق

 

 

در تواضع است.

این صفت به هیچ وجه نشانه تظاهر نیست.

بلکه نشاندهنده احساس و تفکری قوی است .

میان دو نفری که یک دیگر را دوست دارند ،

تواضع مانند جویبار آرامی است که چشمه محبت

آنها را تازه و با طراوت نگه میدارد.

 

 

***

 

راز عشق

 

 

در احترام متقابل است. احساسات متغیرند،اما احترام دو طرف ثابت می ماند. اگر عقاید شریک زندگی ات با عقاید تو متفاوت است، با احترام به نظرهایش گوش کن . احترام باعث می شود که او بتواند خودش باشد

 

***

مصر با شید اما التماس نکنید , التماس از بین برنده شخصیت انسانی شماست.

 

***

 

عشق شورانگیز

 

 

بنا به تعریف, حالت روحی عمیقی است که در آن حساسیت و احساسات , خلق بالا و درد, اضطراب و آرامش, نوعدوستی و حسد, با هم و به صورت ملغمه ای از احساسات وجود دارد.گفته اند که عشق شورانگیز, احساسی است مرکب از برانگیختگی و تصور این که برانگیختگی مزبور را محبوب در فرد به وجود آورده است

 

***

 

تاثیر اولین نگاه :

مجله ی " پرسونال ریلاشن شیپ ژورنال " به نقل از پژوهش گران نوشت: انسان ها در همان دقیقه های نخستین دیدار با یکدیگر تصمیم شان را برای نوع رابطه ای که بعدها برقرار خواهند کرد, می گیرند

این محققان می گویند: نگاه هایی که قرار است به عشق ختم شود, برای طرفین ارزش دارد و شخص نمی خواهد زمــان را از دست بدهد و در همان نگاه نخست, آرزوهایش را برای تداوم این عشق, پیش بینی می کند

اولین نگاهی که در هم گره می خورد, متوجه ی آرزوهاست و نوع رابطه ای که فرد می تواند داشته باشد را پیش بینی می کند و کمک می نماید که تصمیم بگیرد آیا خواهان ادامه ی علاقه به طرف می باشد و یا نه. اگر در نگاه نخست, پیش بینی منفی باشد, ارتباطات محدود و پیشرفت این ارتباط, با مشکل مواجه خواهد گشت . و اصولا این کشش دو طرفه هست که احساس عشق را به وجود می آورد .

 

***

 

 

 

 

 

دشمنی ریشه دار ارسطو با ایرانیان:

شاید خیلی از ما ایرانیان ندانیم که ارسطو, فیلسوف یونانی قرن چهارم قبل از میلاد که تالیفات زیادی از وی به جا مانده است, دشمن سرسخت ایرانیان بوده است.

ارسطو, آموزگار اسکندر مقدونی بوده است. کتاب معروف " سیاست " وی به بررسی هدف دولت و جایگاه انسان ها در آن دوران می پردازد و نظریه هایی را که به اسکندر آموخته است, تبیین می کند؛ یعنی این که برخی انسان ها و ملت ها, ذاتـاً برده بدنیا می آیند که در زمره ی آنان, بربرها, غیر یونانی ها و ایرانیان هستند

اسکندر مقدونی تحت تاثیر افکار ارسطو در مورد لزوم حکومت یونانیان بر بربرها, در سال 334 قبل از میلاد در سن 22 سالگی با سپاهی, متجاوز از 37 هزار نفر, به ایران زمین تاخت.

 

***

 

طنز و مرگ !

مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم.

بعد از مرگم، انگشت‌های مرا به رایگان در اختیار اداره انگشت‌نگاری قرار دهید.

به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم!

ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک‌کاری کنند.

عبور هرگونه کابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب اکیدا ممنوع است.

بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم.

کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد!

مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند.

روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست.

کسانی که زیر تابوت مرا می‌گیرند، باید هم قد باشند.

شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید.

گواهینامه رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید، ثواب دارد.

در مجلس ختم من گاز اشک‌آور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند.

از اینکه نمی‌توانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش می‌طلبم.

به مرده شوی بگویید مرا با چوبک بشوید چون به صابون و پودر حساسیت دارم.

چون تمام آرزوهایم را به گور می‌برم، سعی کنید قبر مرا بزرگ بسازید که جای جسدم باشد.


 

 

 

 

یادمان باشد کاری نکنیم

که به قانون زمین بر بخورد

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد

طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم

سهراب

 

 


 

نمی خواستم نامِ چـنگیز را بدانم

نمی خواستم نامِ نـادر را بدانم

نامِ شاهان را

محمدِ خواجه و تیمور لنگ,

نامِ خِـفَت دهنده گان را نمی خواستم

و

خِفَت چشنده گان را.

می خواستم نامِ تـــو را بدانم.

و تنها نامی را که می خواستم

ندانستم.

شاملو

 


 

 

 

جواب سیب

من به تو خندیدم

چون که می دانستم

تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه

سیب را دزدیدی

باغبان از پی تو تند دوید

و نمی دانستی

باغبان باغچه ی همسایه

پدر پیر من است

من به تو خندیدم تا که با خنده ی خود

پاسخ عشق تو را

خالصانه بدهم

بغض چشمان تو لیک

لرزه انداخت به اندام من و

سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک

دل من گفت برو

چون نمی خواست که بر خاطره بسپارد

گریه ی تلخ تو را

و من رفتم و هنوز

سالهاست که در گوش من آرام آرام

حیرت و بغض نگاه تو تکرار کنان

می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق این پندارم

که چه می شد اگر

خانه ی کوچک ما سیب نداشت...

 

نویسنده : هیچکس ; ساعت ٧:٢٦ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸٥
تگ ها: سیب و سهراب و عاشقانه و شعر
comment نظرات () لینک