* گاه نوشته‌های هیچکس *

آن همه شعری که برایت گفتم-ناگهان گم شد و رفت/حرف مردم شد و رفت...

+ قلب من وحشیانه میلرزد

 

وقتی بود نمی دیدم، وقتی می خواند نمی شنیدم

 وقتی دیدم که نبود، وقتی شنیدم که نخواند.

 چه غم انگیز است !!

 وقتی چشمه ای سرد و زلال در برابرت می جوشد و می نالد و

می خواند

 تو تشنه آتش باشی و نه آب.

 و چشمه که تو تشنه آتش بودی بخار شد

و به هوا رفت ,

 تاخت و گداخت و به آسمان رفت و از آسمان آتش

 بارید آنگاه تو تشنه آب گشتی و نه آتش.

و عمری گداختن از غم نبودن

 کسی که تا بود از غم نبودن تو می گداخت

دکتر علی شریعتی

 

 


 

 

عاشقانه ها:

قـوها, این پرندگان زیبا و استثنایی,

 تا پایان عمر, یک جُفت بیشتر نمی

گیرند؛ در صورت مرگ یکی از آن ها,

دیگری پیوسته تمام عمرش را به

انتظارِ بازگشت بی پایانِ مـحـبوبـش می گذراند

 

 

!

 


  باران

 

 

گرید به حالم کوه ودر ودشت از این جدایی

می نالد ازغم این دل دمادم فردا کجایی؟

سفربخیر سفربخیر مسافر من

گریه نکن گریه نکن به خاطر من

باران می بارد امشب

دلم غم دارد امشب

آرام جان خسته

 

 

ره می سپارد امشب

در نگاهت مانده چشمم

شاید از فکر سفر برگردی امشب

از تو دارم یادگاری

سردی این بوسه را پیوسته بر لب

قطره قطره اشک چشمم

می چکد با نم نم باران به دامت

بسته ای بار سفر را

با تو ای عاشقترین بد کرده ام من

رنگ چشمت رنگ دریا

سینه ی من دشت غمها

یادم آید زیر باران

با تو بودم با توتنها

زیر باران با تو بودم

زیر باران با تو تنها

باران میبارد امشب

دلم غم دارد امشب

آرام جان خسته

 

 

ره میسپارد امشب

این کلام آخرینت

برده میل زندگی را از سر من

گفته ای شاید بیایی از سفر

 اما نمیشه باور من

رفتنت را کرده باور

التماسم را ببین در این نگاهم

زیر باران گریه کردم

 بلکه باران شوید ازجانم گناهم

 

 


قلب من وحشیانه میلرزد که چه کسی به تو عشق می ورزد...


 

فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند ...

نویسنده : هیچکس ; ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٩ تیر ۱۳۸٥
comment نظرات () لینک