* گاه نوشته‌های هیچکس *

آن همه شعری که برایت گفتم-ناگهان گم شد و رفت/حرف مردم شد و رفت...

+ آغاز , دست های تو بود با گریه کنم هایت

 

باز کن پنجره را

و به مهتاب بگو:

صفحه ذهن کبوتر آبی است


تو را همچنان‌ دوست‌ خواهم‌ داشت‌

 

بسیار پیشتر از امروز دوستت‌ داشتم‌

در گذشته‌های دور

آن‌ قدر دور که‌ هر وقت‌ به‌ یاد می‌آورد

پارچ‌ بلور کنار سفره‌ من‌ ابری ‌ می‌شود

کلاه‌ من‌، دستاری

کت‌ و شلوارم‌، ردای سفید

کراواتم‌، زنار

اتاق‌، همین‌ اتاق‌ زیر شیروانی‌ ما

غار غاری‌ پر از تاریک‌ و صدای‌ بوسه‌های‌ ما

و قرن‌های‌ بعد تو را همچنان‌ دوست‌ خواهم‌ داشت

‌ آن‌ قدر که‌ در خیالبافی‌ آن‌ همه‌ عشق‌

تو در سفینه‌یی‌ نزدیک‌ من‌

من‌ در سفینه‌یی‌ دیگر، بسیار نزدیک‌تر از خودم‌ با تو

دست‌ می کشیم‌ به‌ گونه‌های‌ هم‌

بر صفحه‌ تلویزیون‌.

 


 

امید جانم ز سفر باز آمد

شکر دهانم ز سفر باز آمد

عزیز آن که بی خبر

به ناگهان رود سفر

چو دیگر ندارد دلبندی

به لبش ننشیند لبخندی

چو غنچه سپیده دم شکفته شد لبم ز هم

چو شنیدم یارم باز آمد

ز سفر غمخوارم باز آمد

همچونان که عاقبت پس از همه شب بدمد سحر

ناگهان نگار من چون آن مه نو آمد از سفر

من هم پس از آن دوری بعد از غم مهجور?

یک شاخه گل بردم به ببرش

وای از آن گلی که دست من بود

خموش و یک جهان سخن بود

گل که شهره شد به بی وفایی

ز دیدن چنین جدایی ز غصه پاره پیرهن بود

 

 


 

Something inside me is crying, burning, churning

The sadness far, the life is near

The day has come, the night has gone

and I, pure like fire

trying to cut my cage of wire

the day has come, I am free

I am the ocean, I am the sea

Waves of love have covered my body

! I can't breathe, please help somebody


 

دیروز از اخبار شنیدم

که قرار است در اتاقم

زلزله ای با قدرت هشت ریشتر بیاید

فردای دیروز ...

تنها در اتاقم نشسته ام

تمام شعرها یم را سوزانده ام

و دارم آخرین شعرم را برای آتش زدن می نویسم

می دانم که زلزله ها مرگ بارند و

مرگ ها وحشت بار

ولی باید در آخرین لحظات زندگی

مثل آدم های بزرگ

حرف های بزرگی بزنم

و وانمود کنم که مرگ

مثل هم آغوشی لذیذ است

خوب دیگر وقت زیادی نمانده است

امروز دارد به دیروز نزدیک می شود

هنوز هیچ زلزله ای در اتاقم نیامده است

و من از ترس دارم

با قدرت هشت ریشتر می لرزم


 

آغاز دست‌های تو بود با گریه‌کنم‌ هایت‌

کنار ویرانی‌ کلمات‌

و انحنای تن‌ حوا میعادگاه‌ تنفس‌ و گاه‌ بود

و خواهش‌ دست‌ بر خیس‌ می‌باردم‌هایم‌

نگاه‌ کن‌ به‌ آب‌ و این‌ خلوت‌ آبی

گیاه‌ شیشه‌ترین‌ و ماه‌ پوشیده‌

پیراهن‌ تشنج‌ من‌ و عشق‌ که‌ می‌گذرد

با پاهای‌ گناه‌ از می‌گذری‌هایم‌

که‌ من‌ از شاید آمده‌ام‌

که‌ تو از هرگز من‌ با دست‌هایت‌ آمده‌یی‌

و لیوانی پر از موسیقی تا من‌ شنوم‌هایت‌.


 کیست‌ که‌ با تلخی‌ می ‌گرید؟

بعد از تو در سایه‌ هیچ‌ درختی‌ نخواهم‌ ماند

در ابهام‌ سبز جنگل‌ و در سرخی‌ گل‌ سرخ‌

کنار رودی‌ از خطوط‌ لوقا

چیزی‌ در من‌ تمام‌ خواهد شد

و تشویش‌ افتادن‌ چشمی‌ با مخمل

‌ یا دریاچه‌ها با من‌ خواهد ماند

کیست‌ در بالین‌ که‌ با تلخی‌ می‌گرید؟

و باران‌ هم‌ بند نمی‌آید

هر روز این‌ لحظه‌ را دارم‌

که‌ از پوستم‌ تو دور می‌شوی.!


 

 

 

 

فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند ...

 

نویسنده : هیچکس ; ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۸ تیر ۱۳۸٥
comment نظرات () لینک