* گاه نوشته‌های هیچکس *

آن همه شعری که برایت گفتم-ناگهان گم شد و رفت/حرف مردم شد و رفت...

+ زرتشت بیا که با تو امید آید

 

هدیه ای به  مناسبت دومین ماه حضور وبلاگ  عاشقانه ها :

 اختصاصی  وبلاگ عاشقانه ها :

                                                        ***

زرتشت بیا که با تو امید آید

                         شب نیز صدای پای خورشید آید

تاریخ اگر دوباره تکرار شود

                         عرب به طواف تخت جمشید آید

رباعی سرای نامی ایران : الف

 


وقتی نگاهم می کنی آنقدر زیبا می شوی

کآهسته در رویای من خاتون دنیا می شوی ...


          گذر زمان

 

با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد

 

عشق ها می میرند

 

رنگها رنگ دگر می گیرند

 

و فقط خاطره هاست

 

که چه شیرین و چه تلخ دست ناخورده به جا می ماند

 


 

عاشقانه ها :

 

1)ضرب المثل ملل

 

A bad workman always blames his tools

کارگر بد همیشه ابزارهایش را مقصر میداند

 

 

A black hen lays a white egg

مرغ سیاه بر روی تخم سفید می خوابد

 

 

a brave man's wounds are seldom on his back

زخمهای مرد شجاع بندرت در پشتش است

 

 

absence sharpens love presence strengthens it

دوری عشق را تیز می کند و حضور آنرا قدرت می بخشد

 

 

Eagles donot catch flies

عقابها مگس شکار نمی کنند

 

 

Idleness is the root of all evil

تنبلی ریشه همه ی شرارتهاست

 

 

home is where the heart it

 

خانه آنجاست که دل آنجاست

 

 

in dreams and in love nothing is impossible

در رؤیا و عشق هیچ چیز غیر ممکن نیست

 

 

2)سوال بیجا

 

از گورخری پرسیدم: که تو سفیدی راه راه سیاه داری، یا اینکه سیاهی راه راه سفید داری؟

گورخر به جای جواب دادن پرسید

تو خوبی فقط عادت‌های بد داری، یا بدی و چندتا عادت خوب داری؟

ساکتی بعضی وقت‌ها شلوغ می‌کنی، یا شیطونی و بعضی وقتها ساکت می‌شی؟

ذاتا خوشحالی بعضی روزها ناراحتی، یا ذاتا افسرده‌ای و بعضی روزها خوشحالی؟

لباس‌هات تمیزن فقط پیراهنت کثیفه، یا کثیفن و شلوارت تمیزه؟

و گورخر پرسید و پرسید و پرسید و پرسید و پرسید، و بعد رفت

 

 

- به طور میانگین مردم از عنکبوت بیشتر می ترسند تا از مرگ !!!

 


 

 

آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاری است

آه وقتی که تو لبخند نگاهت را

می تابانی

بال مژگان بلندت را

می خوابانی

آه وقتی که توچشمانت

آن جام لبالب از جاندار را

سوی این تشنه جان سوخته می گردانی

موج موسیقی عشق

از دلم می گذرد

روح گلرنگ شراب

در تنم می گردد

دست ویرانگر شوق

پرپرم می کند ای غنچه رنگین پر پر

من در آن لحظه که چشم تو به من می نگرد

برگ خشکیده ایمان را

در پنجه باد

رقص شیطان خواهش را

در آتش سبز

نور پنهانی بخشش را

در چشمه مهر

اهتزاز ابدیت را می بینم

بیش از این سوی نگاهت نتوانم نگریست

اهتزاز ابدیت را یارای تماشایم نیست

کاش می گفتی چیست

آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاری است

مشیری

کاش می دیدم چیست

 


 

 «...شب پره روی تنش جای زخمی پیداست ...»فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند...

روح من بی خبر است ،

که چرا خنجر من روی تنش زخمی کاشت .

همه ی آدمیان در خوابند

پس چرا ظلمت شب بیدار است ؟!...

مگر او خسته ز افکار پریشانش نیست ؟

نه...

فکر او جای دگر میگردد

در خیالش همه ی پنجره ها بیدارند

آسمان رنگین است

همه شب بوها پی روزی میگردند ...

خستگی روی تنش پیدا شد

و چه زود چشم خورشید به بالا آمد .

من نگاهم به نگاهش افتاد

همه ی خستگی ام رفت ز یاد


 

نویسنده : هیچکس ; ساعت ٢:۱٥ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٥ تیر ۱۳۸٥
comment نظرات () لینک