* گاه نوشته‌های هیچکس *

آن همه شعری که برایت گفتم-ناگهان گم شد و رفت/حرف مردم شد و رفت...

+ اشک آن شب لبخند عشقم بود.

سال‌ها می گریخت

سال ‌ها به دنبال‌اش بودند

عاقبت روزی ایستاد

و سایه‌ها به او رسیدند

با دقت در او نگریستند

و بی اعتنا از او گذشتند

او نیز

نقاب‌اش را جا به جا کرد و

دلتنگ تر از همیشه

باز به راه افتاد

 

 


 

دیگر دلم هوای سرودن نمی کند

تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست

سر بسته ماند بغض گره خورده در دلم

آن گریه های عقده گشا در گلو شکست

ای داد ، کس به داغ دل باغ دل نداد

ای وای ، های های عزا در گلو شکست

آن روزهای خوب که دیدیم ، خواب بود

خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست

«بادا»مباد گشت و «مبادا» به باد رفت

«آیا»زیاد رفت و «چرا» در گلو شکست

فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند

نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست

تا آمدم که با تو خدا حافظی کنم

بغضم امان نداد و خدا... در گلو شکست

 

 


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  • عاشقانه ها

 

 

نخستین بیانیه حقوق بشر در جهان

( منشور حقوق بشر کوروش کبیر )

 

[1]

 

 

اجتناب از شکنجه و خون ریزی.

[2]

 

 

منشا قدرت خواست و ارده مردم است.

[3]

 

 

تامین حقوق و آزادی های فردی و اجتناب از ایجاد اختناق و وحشت.

[4]

 

 

جلوگیری از ایجاد حکومت مبتنی بر وحشت و اختناق.

[5]

 

 

تکلیف حکومت به بهبود وضع زندگی مردم و حق برخورداری از سطح زندگی بهتر.

[6]

 

 

از بین بردن بردگی و برده داری.

[7]

 

 

حق برخورد از حمایت اجتماعی.

[8]

 

 

احترام به تمام ادیان و مذاهب.

[9]

 

 

احترام به حق مالکیت.

[10]

 

 

حق برخورداری از صلح و آرامش

 

 ***

- پیری یعنی چه؟

مادر پیش از اینکه پاسخ بدهد ، در کم تر از یک ثانیه به گذشته سفر کرد و لحظات مبارزه ، دشواری ها و نومیدی های خودش را به یاد آورد و تمام بار پیری و مسئولیت را بر شانه هایش احساس کرد.چشمهایش را به سوی پسرش گرداند که خندان ، منتظر پاسخی بود . گفت:پسرم به صورت من نگاه کن. این پیری است. و پسر چروک های آن صورت و اندوه آن چشم ها را تماشا کرد.چه باعث شد که کودک تعجب نکند و پس از چند لحظه پاسخ بدهد : پیری چقدر قشنگ است !

***

  • بردگی قبل از آنکه در جسم باشد ، در فکر است .
  • بلبل در قفس لانه نمی سازد تا بردگی را برای جوجه هایش به ارث نگذارد


 

اشک رازیست

لبخند رازیست

عشق رازیست

اشک آن شب لبخند عشقم بود

قصه نیستم که بگویی

نغمه نیستم که بخوانی

صدا نیستم که بشنوی

یا چیزی چنان که ببینی

یا چیزی چنان که بدانی

من درد مشترکم

مرا فریاد کن

درخت با جنگل سخن می گوید

علف با صحرا

ستاره با کهکشان

و من با تو سخن می گویم

نامت را به من بگو

دستت را به من بده

حرفت را به من بگو

قلبت را به من بده

من ریشه های تو را دریافته ام

با لبانت برای همه ی لب ها سخن گفته ام

و دست هایت با دستان من آشناست

در خلوط روشن با تو گریسته ام

برای خاطر زندگان،

و در گورستان تاریک خوانده ام

زیباترین سرود ها را؛

زیرا که مردگان این سال

عاشق ترین زندگان بوده اند

دستت را به من بده

دست های تو با من آشناست

ای دیر یافته با تو سخن می گویم

بسان ابر که با طوفان

بسان علف که با صحرا

بسان باران که با دریا

بسان پرنده که با بهار

بسان درخت که با جنگل سخن می گوید

زیرا که من

ریشه های تورا دریافته ام

زیرا که صدای من

با صدای تو آشناست

احمد شاملو

 


 

آیا شگفت نیست که ما مخالفان را بیشتر از موافقان خود به یاد می آوریم؟ !

 

 


 

 

تو آسمون زندگیم ستاره بوده بی شمار

اما شبای بی کسی یکی نمونده موندگار

یکی نمونده از هزار

ستاره های گمشده هر شب من هزار هزار

اما همیشگی تویی ستاره ی دنباله دار

یکی نمونده از هزار

 

ای آخرین ، تنهاترین آواره ی عاشق

هر شب عمرم همراه با من ستاره ی عاشق

 

ای تو آشنای ناشناسم

ای مرهم دست تو لباسم

دیوار شبم شکسته از تو

از ظلمت شب نمی هراسم

انگار که زاده شده با من

عشقی که من از تو می شناسم

 

ای آخرین ، تنهاترین آواره ی عاشق

هر شب عمرم همراه با من ستاره ی عاشق

 

تو بودی و هستی هنوز سهم من از این روزگار

با شب من فقط تویی ستاره ی دنباله دار

با شب من فقط تویی

اردلان سر افراز

 

فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند...

نویسنده : هیچکس ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٧ تیر ۱۳۸٥
تگ ها: کورش و عاشقانه و شعر و عاشق
comment نظرات () لینک