* گاه نوشته‌های هیچکس *

آن همه شعری که برایت گفتم-ناگهان گم شد و رفت/حرف مردم شد و رفت...

+ گوشی را چنان نگه داشته‌بودم که انگار بازوی یار بود.

حالا که پنج روز است رفته‌ای،

هر چه بخواهم سیگار می‌کشم، هر جا که بخواهم.

نان سوخاری درست می‌کنم و

با مربا و گوشت دودی خوک می‌خورم.

وقت به بی‌هوده‌گی می‌گذرانم.

به خودم می‌رسم.

اگر حال‌اش را داشته باشم در ساحل قدم می‌زنم.

و حال‌اش را دارم، تنها و

انباشته از یادهای جوانی‌م.

آدم‌هایی که بسیار دوست‌ام می‌داشتند.

و او که بیش از هرکسی دوست‌اش می‌داشتم.

یکی پس از دیگری.

با خودم می‌گویم که درست همان کاری را می‌کنم

که می‌خواهم

حالا که رفته‌ای!

اما یک کار نمی‌کنم.

در بسترمان بی تو نمی‌خوابم.

نه. این را بی تو بر خود روا نمی‌دارم.

می‌خوابم به هرجای لعنتی که بخواهم-

جایی که بی تو بهتر می‌خوابم

و نمی‌توانم آن گونه که می‌خواهم در آغوشت کشم.

بر راحتی ِ شکسته‌ی اتاق ِ کارم.


 

نشسته در برابر تلویزیون چرت می‌زدی

اما هنوز به بستر نرفته بودی که زنگ زدی.

خوابیده بودم یا نیم‌خواب،

به گاهی که زنگ تلفن به صدا درآمد.

می‌خواستی بیش‌تر بگویی از جشنی که گرفته بودی.

و این‌که جای مرا خالی کرده بودید.

گفتی، درست مثل گذشته، و خندیدی.

غذا وحشتناک بود.

وقتی غذا سر میز آمد همه بدمست بودند.

همه از جشن راضی بودند، عالی، محشر،

بی نظیر، تا که کسی نامزد ِ دیگری را با خود به بالا برد.

بعد کسی کارد برداشت.


اما تو رفتی در برابر آن مرد ایستادی

وقتی داشت به بالا می‌رفت

و حرف زدی باش و به پایین‌اش کشاندی.

گفتی به زحمت جلوی فاجعه را گرفتی، و باز خندیدی.

دیگر به یاد نمی‌آوردی از آن پس چه روی داد.

آدم‌ها بارانی‌شان را برداشتند و رفتند.

باید چند دقیقه‌ای در برابر تله‌ویزیون به خواب رفته باشی

زیرا وقتی سرت داد کشید که برایش نوشیدنی بیاوری، بیدار

شدی.

به هرحال، تو در پیتزبورگی

و من این‌جا، در شهرکی آن سوی کشور نشسته‌ام.

هرکسی از زندگی‌مان بیرون رفته است اکنون.

می‌خواستی زنگ بزنی و احوال بپرسی.

و بگویی که به من فکر می‌کرده‌ای، و به گذشته.

و بگویی که دلت برام تنگ است.


در آن دم باید به سال‌های گذشته فکر می‌کردم

و آن زمان که تلفن‌ها با صدای زنگ‌شان می‌لرزیدند.

و به آدم‌هایی که صبح زود

وحشت زده به در می‌کوبیدند.

به وحشت دورن اعتنا نکن.

به یاد آوردم، شام‌های پرگوشت را.

کاردهای نهاده در این‌جا و آن‌جا

به انتظار پوسیدن.

رفتن به بستر و آرزوی بیدار نشدن.

گفتی، دوستت دارم، برو

و بعد هق هق کردیم.

گوشی را چنان نگه داشته‌بودم که انگار بازوی یار بود.

و می‌خواستم دعا کنم برامان

که دستان‌ام را دور تو حلقه کنم، معشوقه‌ی کهن.

من هم دوست‌ات دارم، برو

این را گفتم، و آن‌گاه گوشی را گذاشتیم.

 

نویسنده : هیچکس ; ساعت ٢:٤٥ ‎ق.ظ ; جمعه ٩ فروردین ۱۳۸٧
تگ ها:
comment نظرات () لینک