* گاه نوشته‌های هیچکس *

آن همه شعری که برایت گفتم-ناگهان گم شد و رفت/حرف مردم شد و رفت...

+ ناگهان چقدر زود دیر می شود !

مردم همه

تورا به خدا

سوگند می دهند

اما برای من

تو آن همیشه ای

که خدا را به تو

سوگند می دهم

 


 

 

حرفهای ما هنوز ناتمام...

تا نگاه می کنی:

وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی!

پیش از آن که باخبر شوی

لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود

آه ...

ای دریغ و حسرت همیشگی!

ناگهان

چقدر زود

 

 

دیر می شود !


 

 

لبانت

به ظرافت شعر

شهوانی ترین بوسه ها را به شرمی چنان مبدل می کند

که جاندار غار نشین از آن سود می جوید

تا به صورت انسان درآید

 

 


 

 

 

دل دریاییم به جرعه یی که تواز چاه خورده ای ....

حسادت می کند !


 

 

 

 

بودن

گر بدین سان زیست باید پست

من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوائی نیاویزم

بر بلند کاج خشک کوچه بن بست

 

گر بدین سان زیست باید پاک

من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود، چون کوه

یادگاری جاودانه بر تراز بی بقای خاک

 

!

 

 


 

به تو می گم که نشو دیوونه ای دل

به تو می گم که نگیر بهونه ای دل

من دیگه بچه نمی شم آه دیگه بازیچه نمی شم

 

به تو میگم عاشقی ثمر نداره

واسته تو جز غم دردسر نداره

من دیگه بچه نمیشم ... دیگه بازیچه نمیشم

 

عقلم و زیر پا گذاشتی رفتی

تو من مبتلا گذاشتی رفتی

به غم زمونه ای دل من و جا گذاشتی رفتی

 

به خدا من و رسوا کردی ای دل

همه جا مشتم و وا کردی ای دل

فتنه برپا کردی ای دل

 

می دونم تو دیگه عاقل نمیشی

تو دیگه برای من دل نمیشی

من دیگه بچه نمیشم ... دیگه بازیچه نمیشم

 

 


 

کیفر

در این جا چار زندان است

به هر زندان دو چندان نقب، در هر نقب چندین حجره، در هر

حجره چندین مرد در زنجیر ...

 

از این زنجیریان، یک تن، زنش را در تب تاریک بهتانی به ضرب

دشنه ئی کشته است .

از این مردان، یکی، در ظهر تابستان سوزان، نان فرزندان خود

را، بر سر برزن، به خون نان فروش

سخت دندان گرد آغشته است .

از اینان، چند کس، در خلوت یک روز باران ریز، بر راه ربا خواری

نشسته اند

کسانی، در سکوت کوچه، از دیوار کوتاهی به روی بام جسته اند

کسانی، نیم شب، در گورهای تازه، دندان طلای مردگان را

شکسته اند.

 

من اما هیچ کس را در شبی تاریک و توفانی نکشته ام

من اما راه بر مردی ربا خواری نبسته ام

من اما نیمه های شب ز بامی بر سر بامی نجسته ام .

***

در این جا چار زندان است

به هر زندان دو چندان نقب و در هر نقب چندین حجره، در هر

حجره چندین مرد در زنجیر ...

 

در این زنجیریان هستند مردانی که مردار زنان را دوست می دارند .

در این زنجیریان هستند مردنی که در رویایشان هر شب زنی در

وحشت مرگ از جگر بر می کشد فریاد .

 

من اما در زنان چیزی نمی یابم - گر آن همزاد را روزی نیابم ناگهان، خاموش -

من اما در دل کهسار رویاهای خود، جز انعکاس سرد آهنگ صبور

این علف های بیابانی که میرویند و می پوسند

و می خشکند و می ریزند، با چیز ندارم گوش .

مرا اگر خود نبود این بند، شاید بامدادی همچو یادی دور و لغزان،

می گذشتم از تراز خاک سرد پست ...

 

جرم این است !

جرم این است

 

!

 

 


 

 برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر

             وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد

 

 


 

تو هم، ای خوب من! این نکته به تکرار بگو

این دلاویزترین شعر جهان را ،همه وقت،

 

نه به یک بار و به ده بار، که صد بار بگو

"

 

دوستم داری؟" را از من بسیار بپرس

"

 

دوستت دارم" را با من بسیار بگو

 

 

 


 

زندگی دشمن دیرینه من

چنگ انداخته در سینه من

روز و شب با من دارد سر جنگ

هر نفس از صدف سینه تنگ

دامن افشان گهر آورده به چنگ

وان گهرها ... همه کوبیده به سنگ

 


 

 

می گویند چو بگذشت روزی

بگذرد هر چیز با آن روز

باز می گویند خوابی هست کار زندگانی

زان نباید یاد کردن

خاطر خود را

بی سبب ناشاد کردن

بر خلاف یاوه مردم

پیش چشم من ولیکن

نگذرد چیزی بدون سوز

می کشم تصویر آن را

یاد من می آید آن روز !

نیما یوشیج

 

فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند...

نویسنده : هیچکس ; ساعت ٤:۳۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٥
comment نظرات () لینک