* گاه نوشته‌های هیچکس *

آن همه شعری که برایت گفتم-ناگهان گم شد و رفت/حرف مردم شد و رفت...

+ و فریادها، بی فریادرس در گلو گره گردد

می گویند می آید...

کسی

بر کرانه این نفرین شده زمین

که سالیانیست جز تنفر از بطن آن

چیزی نمی روید

که خاکش به بوی ناپاک ظلم ملوس است

و مردمش در کام دام های خود پرستی ها مسلول

می آید، وقتی دردها کرانه آبی زندگی را

به خاکستری بنشانند

و دریاها به سرخی خون تلاطم زنند

و فریادها، بی فریادرس در گلو گره گردد و

خورشید هم برای نورش مزدی بطلبد!

----------------------------------------

نویسنده : هیچکس ; ساعت ٥:٥٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢۳ دی ۱۳۸٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک