* گاه نوشته‌های هیچکس *

آن همه شعری که برایت گفتم-ناگهان گم شد و رفت/حرف مردم شد و رفت...

+ هنوز دوری دور از من ای امید محال

زندگی یعنی شکستن بی صدا

بی صدا از خودگذشتن بی ریا

زندگی یعنی شدن پروانه ای

یا که شمعی در دل ویرانه ای

زندگی یعنی فقط د یوانگی

سر به سر با خویشتن بیگانگی


 

 


من جلوه هستی را در نیمه چشمهای تو دیدم.

تو را در خلوت شبهایم فریاد زدم ...

صبورانه سوختم و ساختم

با من بمان تا سرود عشقم را با عشق بسازم.

 


هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن خود برنخاست

که من به زندگی نشستم!

و چشانت راز آتش است

و عشقت پیروزی آدمی ست

هنگامی که به جنگ تقدیر می شتابد

و آغوشت

اندک جائی برای زیستن

اندک جائی برای مردن

و گریز از شهر

که به هزار انگشت

به وقاحت

پاکی آسمان را متهم می کند

کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود

و انسان با نخستین درد

مشیری



افسوس

هنوز دوری دور از من ای امید محال

هنوز دوری آه از همیشه دورتری

همیشه اما در من کسی نوید دهد

که می رسم به تو

شاید هزارسال دگر

صدای قلب ترا

پشت آن حصار بلند

همیشه می شنوم

همیشه سوی تو می آیم

همیشه در راهم

همیشه می خواهم

همیشه با توام ای جان

همیشه با من باش

همیشه اما

هرگز مباش چشم به راه

همیشه پای بسی آرزو رسیده به سنگ

همیشه خون کسی ریخته است بر درگاه




فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند...

نویسنده : هیچکس ; ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸٥
comment نظرات () لینک