* گاه نوشته‌های هیچکس *

آن همه شعری که برایت گفتم-ناگهان گم شد و رفت/حرف مردم شد و رفت...

+ همين گناه تو بود ، ايستاده پر زدنت !

  تو باز نيستي و مرگ بر هواپيما                                                

فاصله انداخت بين ما يك دنيا هواپيما

عجيب نيست ، نه، چندان عجيب نيست نازنين

اگر كه دق كند از اين جدايي هواپيما

چو ماهي از اقيانوس ابرهاي ملول

گذشت با عصبي شعله ور هواپيما

نازنين طلب سر به خاك مي سايم

اگر نگاه من افتد به هر هواپيما

تو آه مي كشي و روي شيشه مي افتد

شكلي شبيه من بر هواپيما 

مدام دور سرم چرخ مي خورند ، ببين

چقدر عطر من پيچيده در هواپيما

مسافران به لب اسم تو را از من مي دزدند

مباد كنده شود از كمر هواپيما...


 نانوا هم جوش شيرين مي زند بيچاره فرهاد !

 


 

خداوندا...

تو در قرآن جاويدت هزاران وعده ها دادی

تو مي گفتي كه نامردان بهشت را نمي بينند

ولي من ديده ام 

كه نامردان به از مردان

از خون جوانها،كاخها ساختند

تو ميگفتي اگر اهريمن شهوت 

بر انسان حكم فرمايد

من او را مغلوب و با صليب خويش مصلوب خواهم كرد!

ولي من ديده ام

چشمان شهوت ران ...{سانسور}

پس...قولت!

اگر مردانگي اين است

به نامردي نامردان قسم 

نامرد نامردم اگر دستي به قرآنت ...


 عشق سرطان دوست داشتن است


 

دلربايی که صاعقه وار اينک ردای شعله به تن دارد

فرو نيامده خود پيداست که قصد خرمن من دارد

کيم کيم که نسوزم من تو کيستی که نسوزانی

بهل که تا بشود ای دوست هر آنچه قصد شدن دارد.


 همين گناه تو بود؛ ايستاده پر زدنت

هراس داشت زمين از پرنده‌تر شدنت

به کوه می‌برمت تا مگر چو ابراهيم

بيافرينمت از روی پاره‌های تنت

ولی چه فايده وقتی به سنت ديرين

غريب‌کش شده‌ای لای پرچم وطنت

به خاک می سپرم تا در آخرين لحظات

يواش دست نهد بر جراحت بدنت

شبانه آمده‌اند و لباس دوخته‌اند

عروس‌های جهان از سپيدی کفنت

که عطر خاطره‌های تو را بيفشانند

اگر به رقص درآيند مثل پيرهنت

به عشوه بر لبشان نام توست؛ پاشو ببين

که يکصدا همه نی می‌زنند با دهنت

مسلم فدايي


 وقتي به دنيا مي آييم درون گوشمان اذان مي گويند وقتی

 مي ميريم برايمان نماز مي خوانند.زندگي به همين كوتاهي است ۰۰۰

فاصله ي اذان تا نماز !


پشت نخستين ميزي كه

برايم چيده بودي

همه چيز را باختم

ديگر دوستت نخواهم داشت

مثل قطعه اي كه شنيده ام،

شعري كه گفته ام

فراموشت خواهم كرد

ترانه باشي

لال ميشوم

اگر نان

مي ميرم

با اين همه

با اين همه

اميدوارم تو هرگز اين را نخواني

برشت


نه بغضي گلويم را گرفته بود

نه دلم شكسته بود

نه حتي قطره اي اشك در چشمم

حلقه زده بود

هرگز به زانو در نيامدم كه به پايش بيفتم

هر چند ، او روبرويم نشسته بود

بي آنكه مرا ببيند

و فقط نگاهش ازمن عبور ميكرد

كاش انقدر شفاف نبودم

آن وقت شايد مرا ، خودم را هم مي ديد

شيشه را فقط با آلودگي اش ، با لكه هايش مي توان ديد


 

فاصله را تو يادم دادي

وقتي با لبخند

دور شدي از من

 

 

فاصله يعني تو...


 عيب "از اينجاست كه من '' آنچه هستم '' را با

'' آنچه بايد باشم '' اشتباه مي كنم ،خيال ميكنم آنچه

بايد باشم هستم،در حاليكه آنچه هستم نبايد باشم


ديدمش

چه زيبا نوشته اي

قلمت چه ساده جوانه مي زند و تو چه زيبا مي پرورانيش

حتي اگر معجزه ات را نبينم ، يقينم از امامتت كاسته نخواهد شد

راستي ، كتابت كو ؟

كتاب خسته ام كرده .

خانه ات كجاست ؟

سجده ام گرفته ، نمازم ...


 كشتن انسان را كجا باور كنم

صحبت از پژمردن يك برگ نيست

واي جنگل را بيابان ميكنند

دست خون آلود را در پيش چشم خلق پنهان ميكنند

هيچ حيواني به حيواني نمي دارد روا

آنچه اين نامردان با جان انسان ميكنند

صحبت از پژمردن يك برگ نيست

فرض كن مرگ قناري در قفس هم مرگ نيست

فرض كن يك شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

فرض كن جنگل بيابان بود از روز نخست

در كويري سوت و كور

در ميان مردمي با اين مصيبت ها صبور

صحبت از مرگ محبت مرگ عشق

گفتگو از مرگ انسانيت است


 

نخست براي گرفتن كمونيست ها آمدند

من هيچ نگفتم

زيرا من كمونيست نبودم.

بعد براي گرفتن كارگرها و اعضاي سنديكاها آمدند.

من هيچ نگفتم

سپس براي گرفتن كاتوليك ها آمدند

من باز هيچ نگفتم

زيرا من پروتستان بودم

سرانجام براي گرفتن من آمدند

ديگر كسي براي حرف زدن باقي نمانده بود

برتولت


وقتي نگاه ها دزدكي هستند

کجا دنبال مفهومی برای عشق مي گردی؟
 
ـ که من اين واژه را
 
تا صبح
 
معنامي کنم هر شب

 

 

 

به نامردی نامردان قسم

 

به نامردان عالم نامردی کنم

نویسنده : هیچکس ; ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳ بهمن ۱۳۸٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک