* گاه نوشته‌های هیچکس *

آن همه شعری که برایت گفتم-ناگهان گم شد و رفت/حرف مردم شد و رفت...

+ می خواستم نام تو را بدانم.

  تو شعر را نمی فهمی

شعر

تو را می فهمد

  


 

سیب

تو به من خندیدی

و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه

سیب را دزدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلوده به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز

سالهاست که در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان

می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق این پندارم

که چرا

خانه کوچک ما سیب نداشت

 


 

 

 

صدا کن مرا / صدای تو خوب است


 

 

 

 

از مهتابی

به کوچه ی تاریک خم می شوم

و به جای همه محرومان زمین می گریم

آه

من حرام شده ام

 

- شاملو

 


 

 

 

دل تنگیهایت را جمع کن ای بهار تنها !

 

فردا تقسیم را خواهیم اموخت


 

 

 

 

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

سکوت را فراموش می کردی

تمامی ذرات وجودت عشق را فریاد می کرد

چشمهایم را می شستی

و اشکهایم را با دستان عاشقت به باد می دادی

نگاهت را تا ابد بر من می دوختی

تا من بر سکوت نگاه تو

رازهای یک عشق زمینی را با خود به عرش خداوند ببرم

ای کاش این را می دانستی

که شاید هرگز قلبی نمی شکستی

گر چه خانه ی شیطان شایسته ی ویرانی است

لحظه ای مرا نمی آزردی

که این غریبه ی تنها , جز نگاه معصومت پنجره ای

و جز عشقت بهانه ای برای زیستن ندارد

ای کاش می دانستی

که شاید همه چیز رها می کردی

همه آن چیز ها که در بندت کشیده

غرورت را ,قلبت را , حرفت را

 

 

 

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

دوستم می داشتی

همچون عشق که عاشقانش را دوست می دارد

ای کاش می دانستی


 

 

 

 

از اینکه سالها در انتظار تو باشم پیر نمی شوم...

      از اینکه به اندازه انتظارم نباشی شکسته می شوم


 

 ای که بی تو خودمو ،تک وتنها می بینم

هر جا که پا می ذارم تو رو اونجا می بینم

یادمه چشمای تو پر درد و غصه بود

قصه ی غربت تو قدر صد تا غصه بود

یاد تو هر جا که هستم با منه

داره عمر منو آتیش میزنه

تو برام خورشید بودی توی این دنیای سرد

گونه ها ی خیسمو دستهای تو پاک می کرد

حالا اون دستها کجاست،اون دو تا دستهای خوب

چرا بی صدا شده لب قصه های خوب

من که باور ندارم اون همه خاطره مرد

عاشق آسمونها پشت یک پنجره مرد

آسمون سنگی شده خدا انگار خوابیده

انگار از اون بالاها گریه هامو ندیده

 


 

 

 

عاشقانه ها

:

 

هیچ نقطه ضعفی بدتر از عشق یک طرفه نیست .

 

***

 

اگر کسی تو را آن ‌طور که تو می‌خواهی دوست ندارد به این معنا نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد

 

***

 

کسانی که می گویند ما به عشق اطمینان نداریم در اشتباه هستند،

این عشق است که دیگر به آنها اطمینان ندارد.

 

***

 

برگ ها وقتی طلایی می شوند می ریزند !

 

***

 

راز عشق

 

 

در تواضع است.

این صفت به هیچ وجه نشانه تظاهر نیست.

بلکه نشاندهنده احساس و تفکری قوی است .

میان دو نفری که یک دیگر را دوست دارند ،

تواضع مانند جویبار آرامی است که چشمه محبت

آنها را تازه و با طراوت نگه میدارد.

 

 

***

 

راز عشق

 

 

در احترام متقابل است. احساسات متغیرند،اما احترام دو طرف ثابت می ماند. اگر عقاید شریک زندگی ات با عقاید تو متفاوت است، با احترام به نظرهایش گوش کن . احترام باعث می شود که او بتواند خودش باشد

 

***

مصر با شید اما التماس نکنید , التماس از بین برنده شخصیت انسانی شماست.

 

***

 

عشق شورانگیز

 

 

بنا به تعریف, حالت روحی عمیقی است که در آن حساسیت و احساسات , خلق بالا و درد, اضطراب و آرامش, نوعدوستی و حسد, با هم و به صورت ملغمه ای از احساسات وجود دارد.گفته اند که عشق شورانگیز, احساسی است مرکب از برانگیختگی و تصور این که برانگیختگی مزبور را محبوب در فرد به وجود آورده است

 

***

 

تاثیر اولین نگاه :

مجله ی " پرسونال ریلاشن شیپ ژورنال " به نقل از پژوهش گران نوشت: انسان ها در همان دقیقه های نخستین دیدار با یکدیگر تصمیم شان را برای نوع رابطه ای که بعدها برقرار خواهند کرد, می گیرند

این محققان می گویند: نگاه هایی که قرار است به عشق ختم شود, برای طرفین ارزش دارد و شخص نمی خواهد زمــان را از دست بدهد و در همان نگاه نخست, آرزوهایش را برای تداوم این عشق, پیش بینی می کند

اولین نگاهی که در هم گره می خورد, متوجه ی آرزوهاست و نوع رابطه ای که فرد می تواند داشته باشد را پیش بینی می کند و کمک می نماید که تصمیم بگیرد آیا خواهان ادامه ی علاقه به طرف می باشد و یا نه. اگر در نگاه نخست, پیش بینی منفی باشد, ارتباطات محدود و پیشرفت این ارتباط, با مشکل مواجه خواهد گشت . و اصولا این کشش دو طرفه هست که احساس عشق را به وجود می آورد .

 

***

 

 

 

 

 

دشمنی ریشه دار ارسطو با ایرانیان:

شاید خیلی از ما ایرانیان ندانیم که ارسطو, فیلسوف یونانی قرن چهارم قبل از میلاد که تالیفات زیادی از وی به جا مانده است, دشمن سرسخت ایرانیان بوده است.

ارسطو, آموزگار اسکندر مقدونی بوده است. کتاب معروف " سیاست " وی به بررسی هدف دولت و جایگاه انسان ها در آن دوران می پردازد و نظریه هایی را که به اسکندر آموخته است, تبیین می کند؛ یعنی این که برخی انسان ها و ملت ها, ذاتـاً برده بدنیا می آیند که در زمره ی آنان, بربرها, غیر یونانی ها و ایرانیان هستند

اسکندر مقدونی تحت تاثیر افکار ارسطو در مورد لزوم حکومت یونانیان بر بربرها, در سال 334 قبل از میلاد در سن 22 سالگی با سپاهی, متجاوز از 37 هزار نفر, به ایران زمین تاخت.

 

***

 

طنز و مرگ !

مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم.

بعد از مرگم، انگشت‌های مرا به رایگان در اختیار اداره انگشت‌نگاری قرار دهید.

به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم!

ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک‌کاری کنند.

عبور هرگونه کابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب اکیدا ممنوع است.

بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم.

کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد!

مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند.

روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست.

کسانی که زیر تابوت مرا می‌گیرند، باید هم قد باشند.

شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید.

گواهینامه رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید، ثواب دارد.

در مجلس ختم من گاز اشک‌آور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند.

از اینکه نمی‌توانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش می‌طلبم.

به مرده شوی بگویید مرا با چوبک بشوید چون به صابون و پودر حساسیت دارم.

چون تمام آرزوهایم را به گور می‌برم، سعی کنید قبر مرا بزرگ بسازید که جای جسدم باشد.


 

 

 

 

یادمان باشد کاری نکنیم

که به قانون زمین بر بخورد

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد

طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم

سهراب

 

 


 

نمی خواستم نامِ چـنگیز را بدانم

نمی خواستم نامِ نـادر را بدانم

نامِ شاهان را

محمدِ خواجه و تیمور لنگ,

نامِ خِـفَت دهنده گان را نمی خواستم

و

خِفَت چشنده گان را.

می خواستم نامِ تـــو را بدانم.

و تنها نامی را که می خواستم

ندانستم.

شاملو

 


 

 

 

جواب سیب

من به تو خندیدم

چون که می دانستم

تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه

سیب را دزدیدی

باغبان از پی تو تند دوید

و نمی دانستی

باغبان باغچه ی همسایه

پدر پیر من است

من به تو خندیدم تا که با خنده ی خود

پاسخ عشق تو را

خالصانه بدهم

بغض چشمان تو لیک

لرزه انداخت به اندام من و

سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک

دل من گفت برو

چون نمی خواست که بر خاطره بسپارد

گریه ی تلخ تو را

و من رفتم و هنوز

سالهاست که در گوش من آرام آرام

حیرت و بغض نگاه تو تکرار کنان

می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق این پندارم

که چه می شد اگر

خانه ی کوچک ما سیب نداشت...

 

نویسنده : هیچکس ; ساعت ٧:٢٦ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸٥
تگ ها: سیب و سهراب و شعر و عاشقانه
comment نظرات () لینک


+ قلب من وحشیانه میلرزد

 

وقتی بود نمی دیدم، وقتی می خواند نمی شنیدم

 وقتی دیدم که نبود، وقتی شنیدم که نخواند.

 چه غم انگیز است !!

 وقتی چشمه ای سرد و زلال در برابرت می جوشد و می نالد و

می خواند

 تو تشنه آتش باشی و نه آب.

 و چشمه که تو تشنه آتش بودی بخار شد

و به هوا رفت ,

 تاخت و گداخت و به آسمان رفت و از آسمان آتش

 بارید آنگاه تو تشنه آب گشتی و نه آتش.

و عمری گداختن از غم نبودن

 کسی که تا بود از غم نبودن تو می گداخت

دکتر علی شریعتی

 

 


 

 

عاشقانه ها:

قـوها, این پرندگان زیبا و استثنایی,

 تا پایان عمر, یک جُفت بیشتر نمی

گیرند؛ در صورت مرگ یکی از آن ها,

دیگری پیوسته تمام عمرش را به

انتظارِ بازگشت بی پایانِ مـحـبوبـش می گذراند

 

 

!

 


  باران

 

 

گرید به حالم کوه ودر ودشت از این جدایی

می نالد ازغم این دل دمادم فردا کجایی؟

سفربخیر سفربخیر مسافر من

گریه نکن گریه نکن به خاطر من

باران می بارد امشب

دلم غم دارد امشب

آرام جان خسته

 

 

ره می سپارد امشب

در نگاهت مانده چشمم

شاید از فکر سفر برگردی امشب

از تو دارم یادگاری

سردی این بوسه را پیوسته بر لب

قطره قطره اشک چشمم

می چکد با نم نم باران به دامت

بسته ای بار سفر را

با تو ای عاشقترین بد کرده ام من

رنگ چشمت رنگ دریا

سینه ی من دشت غمها

یادم آید زیر باران

با تو بودم با توتنها

زیر باران با تو بودم

زیر باران با تو تنها

باران میبارد امشب

دلم غم دارد امشب

آرام جان خسته

 

 

ره میسپارد امشب

این کلام آخرینت

برده میل زندگی را از سر من

گفته ای شاید بیایی از سفر

 اما نمیشه باور من

رفتنت را کرده باور

التماسم را ببین در این نگاهم

زیر باران گریه کردم

 بلکه باران شوید ازجانم گناهم

 

 


قلب من وحشیانه میلرزد که چه کسی به تو عشق می ورزد...


 

فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند ...

نویسنده : هیچکس ; ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٩ تیر ۱۳۸٥
comment نظرات () لینک


+ آغاز , دست های تو بود با گریه کنم هایت

 

باز کن پنجره را

و به مهتاب بگو:

صفحه ذهن کبوتر آبی است


تو را همچنان‌ دوست‌ خواهم‌ داشت‌

 

بسیار پیشتر از امروز دوستت‌ داشتم‌

در گذشته‌های دور

آن‌ قدر دور که‌ هر وقت‌ به‌ یاد می‌آورد

پارچ‌ بلور کنار سفره‌ من‌ ابری ‌ می‌شود

کلاه‌ من‌، دستاری

کت‌ و شلوارم‌، ردای سفید

کراواتم‌، زنار

اتاق‌، همین‌ اتاق‌ زیر شیروانی‌ ما

غار غاری‌ پر از تاریک‌ و صدای‌ بوسه‌های‌ ما

و قرن‌های‌ بعد تو را همچنان‌ دوست‌ خواهم‌ داشت

‌ آن‌ قدر که‌ در خیالبافی‌ آن‌ همه‌ عشق‌

تو در سفینه‌یی‌ نزدیک‌ من‌

من‌ در سفینه‌یی‌ دیگر، بسیار نزدیک‌تر از خودم‌ با تو

دست‌ می کشیم‌ به‌ گونه‌های‌ هم‌

بر صفحه‌ تلویزیون‌.

 


 

امید جانم ز سفر باز آمد

شکر دهانم ز سفر باز آمد

عزیز آن که بی خبر

به ناگهان رود سفر

چو دیگر ندارد دلبندی

به لبش ننشیند لبخندی

چو غنچه سپیده دم شکفته شد لبم ز هم

چو شنیدم یارم باز آمد

ز سفر غمخوارم باز آمد

همچونان که عاقبت پس از همه شب بدمد سحر

ناگهان نگار من چون آن مه نو آمد از سفر

من هم پس از آن دوری بعد از غم مهجور?

یک شاخه گل بردم به ببرش

وای از آن گلی که دست من بود

خموش و یک جهان سخن بود

گل که شهره شد به بی وفایی

ز دیدن چنین جدایی ز غصه پاره پیرهن بود

 

 


 

Something inside me is crying, burning, churning

The sadness far, the life is near

The day has come, the night has gone

and I, pure like fire

trying to cut my cage of wire

the day has come, I am free

I am the ocean, I am the sea

Waves of love have covered my body

! I can't breathe, please help somebody


 

دیروز از اخبار شنیدم

که قرار است در اتاقم

زلزله ای با قدرت هشت ریشتر بیاید

فردای دیروز ...

تنها در اتاقم نشسته ام

تمام شعرها یم را سوزانده ام

و دارم آخرین شعرم را برای آتش زدن می نویسم

می دانم که زلزله ها مرگ بارند و

مرگ ها وحشت بار

ولی باید در آخرین لحظات زندگی

مثل آدم های بزرگ

حرف های بزرگی بزنم

و وانمود کنم که مرگ

مثل هم آغوشی لذیذ است

خوب دیگر وقت زیادی نمانده است

امروز دارد به دیروز نزدیک می شود

هنوز هیچ زلزله ای در اتاقم نیامده است

و من از ترس دارم

با قدرت هشت ریشتر می لرزم


 

آغاز دست‌های تو بود با گریه‌کنم‌ هایت‌

کنار ویرانی‌ کلمات‌

و انحنای تن‌ حوا میعادگاه‌ تنفس‌ و گاه‌ بود

و خواهش‌ دست‌ بر خیس‌ می‌باردم‌هایم‌

نگاه‌ کن‌ به‌ آب‌ و این‌ خلوت‌ آبی

گیاه‌ شیشه‌ترین‌ و ماه‌ پوشیده‌

پیراهن‌ تشنج‌ من‌ و عشق‌ که‌ می‌گذرد

با پاهای‌ گناه‌ از می‌گذری‌هایم‌

که‌ من‌ از شاید آمده‌ام‌

که‌ تو از هرگز من‌ با دست‌هایت‌ آمده‌یی‌

و لیوانی پر از موسیقی تا من‌ شنوم‌هایت‌.


 کیست‌ که‌ با تلخی‌ می ‌گرید؟

بعد از تو در سایه‌ هیچ‌ درختی‌ نخواهم‌ ماند

در ابهام‌ سبز جنگل‌ و در سرخی‌ گل‌ سرخ‌

کنار رودی‌ از خطوط‌ لوقا

چیزی‌ در من‌ تمام‌ خواهد شد

و تشویش‌ افتادن‌ چشمی‌ با مخمل

‌ یا دریاچه‌ها با من‌ خواهد ماند

کیست‌ در بالین‌ که‌ با تلخی‌ می‌گرید؟

و باران‌ هم‌ بند نمی‌آید

هر روز این‌ لحظه‌ را دارم‌

که‌ از پوستم‌ تو دور می‌شوی.!


 

 

 

 

فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند ...

 

نویسنده : هیچکس ; ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۸ تیر ۱۳۸٥
comment نظرات () لینک


+ زرتشت بیا که با تو امید آید

 

هدیه ای به  مناسبت دومین ماه حضور وبلاگ  عاشقانه ها :

 اختصاصی  وبلاگ عاشقانه ها :

                                                        ***

زرتشت بیا که با تو امید آید

                         شب نیز صدای پای خورشید آید

تاریخ اگر دوباره تکرار شود

                         عرب به طواف تخت جمشید آید

رباعی سرای نامی ایران : الف

 


وقتی نگاهم می کنی آنقدر زیبا می شوی

کآهسته در رویای من خاتون دنیا می شوی ...


          گذر زمان

 

با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد

 

عشق ها می میرند

 

رنگها رنگ دگر می گیرند

 

و فقط خاطره هاست

 

که چه شیرین و چه تلخ دست ناخورده به جا می ماند

 


 

عاشقانه ها :

 

1)ضرب المثل ملل

 

A bad workman always blames his tools

کارگر بد همیشه ابزارهایش را مقصر میداند

 

 

A black hen lays a white egg

مرغ سیاه بر روی تخم سفید می خوابد

 

 

a brave man's wounds are seldom on his back

زخمهای مرد شجاع بندرت در پشتش است

 

 

absence sharpens love presence strengthens it

دوری عشق را تیز می کند و حضور آنرا قدرت می بخشد

 

 

Eagles donot catch flies

عقابها مگس شکار نمی کنند

 

 

Idleness is the root of all evil

تنبلی ریشه همه ی شرارتهاست

 

 

home is where the heart it

 

خانه آنجاست که دل آنجاست

 

 

in dreams and in love nothing is impossible

در رؤیا و عشق هیچ چیز غیر ممکن نیست

 

 

2)سوال بیجا

 

از گورخری پرسیدم: که تو سفیدی راه راه سیاه داری، یا اینکه سیاهی راه راه سفید داری؟

گورخر به جای جواب دادن پرسید

تو خوبی فقط عادت‌های بد داری، یا بدی و چندتا عادت خوب داری؟

ساکتی بعضی وقت‌ها شلوغ می‌کنی، یا شیطونی و بعضی وقتها ساکت می‌شی؟

ذاتا خوشحالی بعضی روزها ناراحتی، یا ذاتا افسرده‌ای و بعضی روزها خوشحالی؟

لباس‌هات تمیزن فقط پیراهنت کثیفه، یا کثیفن و شلوارت تمیزه؟

و گورخر پرسید و پرسید و پرسید و پرسید و پرسید، و بعد رفت

 

 

- به طور میانگین مردم از عنکبوت بیشتر می ترسند تا از مرگ !!!

 


 

 

آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاری است

آه وقتی که تو لبخند نگاهت را

می تابانی

بال مژگان بلندت را

می خوابانی

آه وقتی که توچشمانت

آن جام لبالب از جاندار را

سوی این تشنه جان سوخته می گردانی

موج موسیقی عشق

از دلم می گذرد

روح گلرنگ شراب

در تنم می گردد

دست ویرانگر شوق

پرپرم می کند ای غنچه رنگین پر پر

من در آن لحظه که چشم تو به من می نگرد

برگ خشکیده ایمان را

در پنجه باد

رقص شیطان خواهش را

در آتش سبز

نور پنهانی بخشش را

در چشمه مهر

اهتزاز ابدیت را می بینم

بیش از این سوی نگاهت نتوانم نگریست

اهتزاز ابدیت را یارای تماشایم نیست

کاش می گفتی چیست

آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاری است

مشیری

کاش می دیدم چیست

 


 

 «...شب پره روی تنش جای زخمی پیداست ...»فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند...

روح من بی خبر است ،

که چرا خنجر من روی تنش زخمی کاشت .

همه ی آدمیان در خوابند

پس چرا ظلمت شب بیدار است ؟!...

مگر او خسته ز افکار پریشانش نیست ؟

نه...

فکر او جای دگر میگردد

در خیالش همه ی پنجره ها بیدارند

آسمان رنگین است

همه شب بوها پی روزی میگردند ...

خستگی روی تنش پیدا شد

و چه زود چشم خورشید به بالا آمد .

من نگاهم به نگاهش افتاد

همه ی خستگی ام رفت ز یاد


 

نویسنده : هیچکس ; ساعت ٢:۱٥ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٥ تیر ۱۳۸٥
comment نظرات () لینک


+ این صدای آشنا از آن کیست ؟

 

بنگر !

بنگر که چگونه دست تکان می دهم ..

گویی که مرا برای وداع آفریده اند !


گر این نغمه، این دانه اشک،

درین خاک روئید و بالید و بشکفت،

پس از مرگ بلبل، ببینید

چه خوب بوی گل در قفس می زند موج

 

 

 

 


 

 

 شب، تار

شب، بیدار

شب، سرشار است.

زیباتر شبی برای مردن.

آسمان را بگو از الماس ستارگانش خنجری به من دهد.

***

شب، سراسر شب، یک سر

ازحماسه دریای بهانه جو

بیخواب مانده است.

دریای خالی

دریای بی نوا ...

***

جنگل سالخورده به سنگینی نفسی کشید و جنبشی کرد

و مرغی که از کرانه ماسه پوشیده پر کشیده بود

غریو کشان به تالاب تیره گون در نشست.

تالاب تاریک

سبک از خواب بر آمد

و با لالای بی سکون دریای بیهوده

باز

به خوابی بی رؤیا فرو شد...

***

جنگل با ناله و حماسه بیگانه است

و زخم تر را

با لعاب سبز خزه

فرو می پوشد.

 

حماسه دریا

از وحشت سکون و سکوت است.

***

شب تار است

شب بیمار ست

از غریو دریای وحشت زده بیدار است

شب از سایه ها و غریو دریا سر شار است،

زیبا تر شبی برای دوست داشتن.

با چشمان تو

مرا

به الماس ستاره ها نیازی نبود

با آسمان

بگو

 


 

 

 

 

تکلیف تمام ترانه های من از همان اول معلوم بود

سلام یعنی خداحافظ

جای خالی بعد از منِ براین خدا حافظ ،

سلام آبی امن و آسوده، ستاره ی از شب گریخته ی هم روز من

 

 

عزیز هنوز من، خدا حافظ

!

 

 

هی بیقرار

نگران کدام اشتباه کوچک , بی هوا تو از نگاه چپ چپِ شب می تر سی ؟

ما پیش از پسین هر انتظاری حتما کبوتران رفته از اینجا را به رویای خوشترین خبر

فرا خواهی خواند

 

 

شب سینه ریز درشتش را گرو خواهد گذاشت تا دیگر هیچ اشاره یا علامتی از بن

بست آسمان نماند

 


 

 

 

 

خروش و خشم توفان است و، دریا،

به هم می کوبد امواج رها را .

دلی از سنگ می خواهد، نشستن،

تماشای هلاک موج ها را

 

 


 

 

خدای را

مسجد من کجاست

ای ناخدای من؟

در کدامین جزیره آن آبگی ایمن است

که راهش

از هفت دریای بی زنهار

می گذرد؟

***

و کلام تو در جان من نشست

و من آ ن را

حرف

به حرف

باز گفتم.

کلماتی که عطر دهان تو را داشت.

و در آن دوزخ

- که آب گندیده

دود کنان

بر تابه های تفته ی سنگ

می سوخت ـ

رطوبت دهانت را

از هر یکان ِ حرف

چشیدم

 

 

.

***

مسجد من کجاست؟

       با دستهای عاشقت

      آن جا

      مرا

مزاری بنا کن

 

 

!

 


 

 

 

 

 تمام نا تمام من بی تو تمام میشود

                        شاعر بی نام ونشان صاحب نام میشود

 


 

لوح گور

نه در رفتن حرکت بود

نه درماندن سکونی.

شاخه ها را از ریشه جدایی نبود

و باد سخن چین

با برگ ها رازی چنان نگفت

که بشاید.

دوشیزه عشق من

مادری بیگانه است

و ستاره پر شتاب

در گذرگاهی مایوس

بر مداری جاودانه می گردد

 

 


 

 

 

نشسته ماه بر گردونه عاج .

به گردون می رود فریاد امواج .

چراغی داشتم، کردند خاموش،

خروشی داشتم، کردند تاراج

 

 


 

 

 

 

 

تو از کدوم دیاری

 

 

 

      که رنگ حادثه داری

           نه دشمنی نه یاری

                نه خفته نه بیداری

                                  خزان خاطره داری

                                  هوای ابر بهاری

                                 هزار بغض در سینه

                                 داری و نمی باری

  تو از کدوم زمانی

  که جان پاک جهانی

  نه حاضری نه غایب

  نه سخت و نه آسانی

        همیشه آینه داری

            اگر چه غرق غباری

                همیشه در نظر اما تو پنهانی

                                  تو را چگونه بخوانم

                                  تو را چگونه بدانم

                                  چگونه دوست بدارم تو را

نمی دانم

        نه تشنه ای نه سیراب

        نه چشمه ای نه گرداب

        نه بی صدا نه با صدا

        نه بنده ای نه خدا

نه همترانه مائی

نه از ترانه جدائی

همیشه همسفرم باش

همیشه تنهائی

                    تو را چگونه بخوانم؟

                                 تو را چگونه بخوانم؟

نمی دانم !

 

 


 

 

 

دشتها آلوده است

در لجنزار گل لاله نخواهد روئید

در هوای عفن آواز به چه کارت آید ؟

فکر نان باید کرد

و هوائی که در آن

نفسی تازه کنیم

هیچکس فکر نکرد

که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست

و همه مردم شهر

بانگ برداشته اند

که چرا سیمان نیست

و کسی فکر نکرد

که چرا ایمان نیست

و زمانی شده است

که به غیر از انسان

هیچ چیز ارزان نیست

 


 

 

 

چیست ؟

 

 

 

 این صدای آشنا از آن کیست ؟

این صدای گریه ی پنهان کیست ؟

لحظه ای تنهایی و غربت نرفت

امشب این درد گران مهمان کیست ؟

نور شمعی خفته بر دیوار ما

گردش پروانه ها درمان کیست ؟

گریه ها همصحبت شبهای من

این ترنم از لب خندان کیست ؟

گرمی دستم همیشه با من است

من ندانستم که از دستان کیست

قطره اشکی نشان عشق پاک

پاکی این قطره از چشمان کیست ؟

این صدای آشنا از آن کیست ؟

این صدای گریه ی پنهان کیست ؟

لحظه ای تنهایی و غربت نرفت

امشب این درد گران مهمان کیست ؟

 

 

....

 


 ...

 

 

فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند

نویسنده : هیچکس ; ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸٥
تگ ها: اشک و وداع و شعر و عاشقانه
comment نظرات () لینک


+ اشک آن شب لبخند عشقم بود.

سال‌ها می گریخت

سال ‌ها به دنبال‌اش بودند

عاقبت روزی ایستاد

و سایه‌ها به او رسیدند

با دقت در او نگریستند

و بی اعتنا از او گذشتند

او نیز

نقاب‌اش را جا به جا کرد و

دلتنگ تر از همیشه

باز به راه افتاد

 

 


 

دیگر دلم هوای سرودن نمی کند

تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست

سر بسته ماند بغض گره خورده در دلم

آن گریه های عقده گشا در گلو شکست

ای داد ، کس به داغ دل باغ دل نداد

ای وای ، های های عزا در گلو شکست

آن روزهای خوب که دیدیم ، خواب بود

خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست

«بادا»مباد گشت و «مبادا» به باد رفت

«آیا»زیاد رفت و «چرا» در گلو شکست

فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند

نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست

تا آمدم که با تو خدا حافظی کنم

بغضم امان نداد و خدا... در گلو شکست

 

 


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  • عاشقانه ها

 

 

نخستین بیانیه حقوق بشر در جهان

( منشور حقوق بشر کوروش کبیر )

 

[1]

 

 

اجتناب از شکنجه و خون ریزی.

[2]

 

 

منشا قدرت خواست و ارده مردم است.

[3]

 

 

تامین حقوق و آزادی های فردی و اجتناب از ایجاد اختناق و وحشت.

[4]

 

 

جلوگیری از ایجاد حکومت مبتنی بر وحشت و اختناق.

[5]

 

 

تکلیف حکومت به بهبود وضع زندگی مردم و حق برخورداری از سطح زندگی بهتر.

[6]

 

 

از بین بردن بردگی و برده داری.

[7]

 

 

حق برخورد از حمایت اجتماعی.

[8]

 

 

احترام به تمام ادیان و مذاهب.

[9]

 

 

احترام به حق مالکیت.

[10]

 

 

حق برخورداری از صلح و آرامش

 

 ***

- پیری یعنی چه؟

مادر پیش از اینکه پاسخ بدهد ، در کم تر از یک ثانیه به گذشته سفر کرد و لحظات مبارزه ، دشواری ها و نومیدی های خودش را به یاد آورد و تمام بار پیری و مسئولیت را بر شانه هایش احساس کرد.چشمهایش را به سوی پسرش گرداند که خندان ، منتظر پاسخی بود . گفت:پسرم به صورت من نگاه کن. این پیری است. و پسر چروک های آن صورت و اندوه آن چشم ها را تماشا کرد.چه باعث شد که کودک تعجب نکند و پس از چند لحظه پاسخ بدهد : پیری چقدر قشنگ است !

***

  • بردگی قبل از آنکه در جسم باشد ، در فکر است .
  • بلبل در قفس لانه نمی سازد تا بردگی را برای جوجه هایش به ارث نگذارد


 

اشک رازیست

لبخند رازیست

عشق رازیست

اشک آن شب لبخند عشقم بود

قصه نیستم که بگویی

نغمه نیستم که بخوانی

صدا نیستم که بشنوی

یا چیزی چنان که ببینی

یا چیزی چنان که بدانی

من درد مشترکم

مرا فریاد کن

درخت با جنگل سخن می گوید

علف با صحرا

ستاره با کهکشان

و من با تو سخن می گویم

نامت را به من بگو

دستت را به من بده

حرفت را به من بگو

قلبت را به من بده

من ریشه های تو را دریافته ام

با لبانت برای همه ی لب ها سخن گفته ام

و دست هایت با دستان من آشناست

در خلوط روشن با تو گریسته ام

برای خاطر زندگان،

و در گورستان تاریک خوانده ام

زیباترین سرود ها را؛

زیرا که مردگان این سال

عاشق ترین زندگان بوده اند

دستت را به من بده

دست های تو با من آشناست

ای دیر یافته با تو سخن می گویم

بسان ابر که با طوفان

بسان علف که با صحرا

بسان باران که با دریا

بسان پرنده که با بهار

بسان درخت که با جنگل سخن می گوید

زیرا که من

ریشه های تورا دریافته ام

زیرا که صدای من

با صدای تو آشناست

احمد شاملو

 


 

آیا شگفت نیست که ما مخالفان را بیشتر از موافقان خود به یاد می آوریم؟ !

 

 


 

 

تو آسمون زندگیم ستاره بوده بی شمار

اما شبای بی کسی یکی نمونده موندگار

یکی نمونده از هزار

ستاره های گمشده هر شب من هزار هزار

اما همیشگی تویی ستاره ی دنباله دار

یکی نمونده از هزار

 

ای آخرین ، تنهاترین آواره ی عاشق

هر شب عمرم همراه با من ستاره ی عاشق

 

ای تو آشنای ناشناسم

ای مرهم دست تو لباسم

دیوار شبم شکسته از تو

از ظلمت شب نمی هراسم

انگار که زاده شده با من

عشقی که من از تو می شناسم

 

ای آخرین ، تنهاترین آواره ی عاشق

هر شب عمرم همراه با من ستاره ی عاشق

 

تو بودی و هستی هنوز سهم من از این روزگار

با شب من فقط تویی ستاره ی دنباله دار

با شب من فقط تویی

اردلان سر افراز

 

فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند...

نویسنده : هیچکس ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٧ تیر ۱۳۸٥
تگ ها: کورش و عاشقانه و شعر و عاشق
comment نظرات () لینک