* گاه نوشته‌های هیچکس *

آن همه شعری که برایت گفتم-ناگهان گم شد و رفت/حرف مردم شد و رفت...

+ اگه من خدا بودم...

مشاهده یادداشت خصوصی

نویسنده : هیچکس ; ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٥ آذر ۱۳٩٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ بسان لبخند یار به رقیب

خدایا کافر کشی کن

بسان سنگ سنگ ابابیل

مگرم خون از شریان افتد

گر نیفتاد دردی هست

 

خدایا درد بده

بسان لبخند یار به رقیب

مگرم شعر به جریان افتد

گر نیفتاد شاملویی هست

(علی‌اصغر بهالدینی)

نویسنده : هیچکس ; ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ خداپرست...

خداباور شدم...

وقتی دیدم...

محال است طبیعت تو را خلق کند...

(علی‌اصغر بهالدینی)

نویسنده : هیچکس ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٢ دی ۱۳٩٢
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ گویند زمین ز مصلحت ترسید

جز تهمت و درد چه از برت افتاد                 شاید که پیر از نگاهشان افتاد

گویند زمین ز مصلحت ترسید                    آن روز که قرعه بنامت افتاد

/علی‌اصغر بهالدینی/

نویسنده : هیچکس ; ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ ; شنبه ٤ خرداد ۱۳٩٢
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ مزار خالی را بیشتر دوست دارم

 من جگر ریش‌ریش‌ دیده‌ام

و از سرخی آن

 چه لب‌ها دل‌ برده‌ام

به رنگ لبانت مناز

یا به آن دستان آلوده

که با اقیانوس چشمانت

هرگز نتوانی شست

 

گویند تو را مرگ سزاست

و در قبرستان زندگان

یک قبر مشتاق تو

 

یک همسایه‌ مزار به مزار

آن منم

در هزاران هزار نیمه شب

تنهای تنها

فقط می‌پرسد چرا

و تو چه گویی  جز هیچ

 

اما تو دست‌های سرخت به من بده

پنهان مکن

من به دست های آلوده بوسه می‌زنم

و مزار خالی را بیشتر دوست دارم

اینجا در دیار مردگان!

(علی‌اصغر بهالدینی)



نویسنده : هیچکس ; ساعت ٢:٠۸ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها:
comment نظرات () لینک


← صفحه بعد